فارسی3

آموزه دوم: مست و هشیار، در مکتب حقایق

۱- محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت / مست گفت: ای دوست این پیراهن است افسار نیست

قلمرو زبانی: قالب شعر: قطعه / درون مایه: ترسیم فساد و تزویر اجتماع / محتسب: ماموری که کار وی نظارت بر اجرای احکام دین بود / گریبان: یخه / افسار: عنان / قلمرو ادبی: محتسب: نماد انسان دورو /  مست: انسان یکرو، پاکدل / گریبان، پیراهن: تناسب / است، نیست: تضاد / مست، است: جناس ناهمسان / مست: واژه آرایی / ادبیات مناظره یا چالشی

بازگردانی: محتسب (مامور) در راه مستی را دید و یخه او را گرفت. مست گفت ای دوست، چیزی را که گرفته‌ای پیراهن است افسار نیست. (کنایه از اینکه یقه ام را رها کن.)

پیام: اشاره به برخورد تحقیرآمیز مأموران حکومتی است با متهم.

۲- گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان می‌روی  /  گفت: جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

قلمرو زبانی: افتان و خیزان: تلوتلو خوران / جرم: گناه، بزه / قلمرو ادبی: افتان، خیزان: تضاد / گفت: واژه آرایی / هموار نبودن راه: کنایه از گستردگی فساد در جامعه

بازگردانی: محتسب گفت تو مست هستی به همین دلیل تلوتلو خوران راه می‌روی. مست گفت گناه راه رفتن من نیست، راه صاف و هموار نیست.

پیام: فساد اجتماعی

۳- گفت می‌باید تو را تا خانه قاضی برم  /  گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

 قلمرو زبانی: بیدار: می‌تواند ایهام داشته باشد ۱ـ مقابل خواب، ۲ـ ناهشیار و مست / قلمرو ادبی: صبح، شب: تضاد و تناسب  / رو، آی:  فعل امر، برو و بیا، تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت باید تو را به خانه قاضی ببرم. مست پاسخ داد برو و بامداد بیا؛ زیرا قاضی نیمه شب بیدار نیست. (خود قاضی الان مست و ناهشیار است)

پیام: مسئولان به فکر آسایش و خوشی مردم نیستند.

۴- گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم / گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

قلمرو زبانی: والی: حاکم، فرماندار، استاندار / سرا: خانه، منزل / را: اضافه گسسته (سرای والی ) / شویم: رویم / والی از کجا در خانه خمارنیست: از کجا معلوم که والی خود در میخانه نباشد / خمار: می‌فروش (خانه خمار، میخانه) / پرسش انکاری / قلمرو ادبی: جا، کجا: جناس ناهمسان / است، نیست: تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت: خانه استاندار نزدیک است به آن جا می‌رویم. مست پاسخ داد: از کجا معلوم که خود استاندار اکنون در میخانه نباشد؟

پیام: فاسد بودن مسئولان جامعه

ارتباط معنایی دارد با: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند  / چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

۵- گفت: تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب / گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکارنیست

قلمرو زبانی: داروغه: پاسبان و نگهبان، شب گرد / را: به معنای به / قلمرو ادبی: گفت، مسجد: تکرار / بخواب، خوابگاه: هم‌ریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: (محتسب) گفت تا سرنگهبان را با خبر کنم برو و در مسجد بخواب. مست گفت: مسجد جای افراد بدکار نیست.

پیام: بی توجهی و بی احترامی به اماکن مقدس (داخل شدن مست به مسجد)

۶- گفت: دیناری بده پنهان و خود را  وارهان / گفت: کار شرع کار درهم و دینار نیست

قلمرو زبانی: دینار: سکه طلا، واحد پول  /  وارهان: آزاد کن، نجات بده /  شرع: راه دین، شریعت / درهم: سکه نقره، درم / درهم، دینار: تناسب

بازگردانی: (محتسب) گفت: پنهانی به من رشوه بده و خودت را آزاد کن. مست گفت: رشوه دادن در دین جایگاهی ندارد.

پیام: رواج رشوه خواری

۷- گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم  /  گفت: پوسیده است جز نقشی ز پود و تار نیست

قلمرو زبانی: از بهرِ: برای (بحر: دریا ) / غرامت: تاوان، جبران خسارت مالی و غیر آن / قلمرو ادبی: جامه ات را بیرون کنم: کنایه، آن را از تو می‌گیرم / جامه، پود، تار: تناسب / پود، تار: تضاد / (جامه) جز نقشی ز پود و تار نیست: کنایه از «نخ نما بودن، فرسودگی و بی ارزشی»

بازگردانی: (محتسب) گفت: برای تاوان، لباست را از تنت بیرون می‌آورم. مست پاسخ داد: لباس من پوسیده و نخ نما شده است و دیگر ارزشی ندارد.

پیام: ۱- رشوه خواری ۲- نشانه تهیدستی مردم

۸- گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه /  گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

قلمرو زبانی: آگه: مخفف آگاه / (افتادت): جابه جایی ضمیر؛ کلاه از سرت افتاد، در قدیم بدون کلاه و دستار بودن ننگ و بی ادبی به شمار می‌رفت / درافتاد: افتاد / عار: ننگ، رسوایی، بدنامی / قلمرو ادبی: سر، کلاه: تناسب  / مصراع دوم: تمثیل

بازگردانی: (محتسب) گفت: آیا آگاه نیستی که کلاه از سرت افتاده است (تعادل نداری). مست پاسخ داد: در سر عقل باید باشد. کلاه نداشتن عیب و ننگی به شمار نمی‌رود.

پیام: توجه نکردن به ظاهر

ارتباط معنایی دارد با بیت: « تن آدمی شریف است به جان آدمیت  / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»

۹- گفت: می ‌بسیار خوردی زان چنین بی خود شدی /  گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

قلمرو زبانی: می: باده، شراب / زان: از آن، به این خا طر / بیهوده گو: صفت فاعلی مرکب کوتاه (بیهوده گوینده) / قلمرو ادبی: کم، بسیار: تضاد

بازگردانی: (محتسب) گفت: شراب زیاد نوشیده‌ای به همین دلیل مست و از خود بی خود گشته ای. مست گفت: ای انسان بیهوده گو بحث کم و زیاد نوشیدن نیست. کار حرام، حرام است چه کم چه زیاد.

پیام: نفس خطا و حرام بودن مهم است نه مقدار ارتکاب آن

۱۰- گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را  / گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

قلمرو زبانی: حد: مجازات شرعی، تازیانه / هشیار مردم: ترکیب وصفی وارون (مردم هشیار) / قلمرو ادبی: مست، هشیار: تضاد /  هشیار: تکرار

بازگردانی: (محتسب) گفت: باید مردم هوشیار، افراد مست را مجازات کنند. مست پاسخ داد: در این شهر یک هشیار به من نشان بده. کسی در این شهر هشیار نیست.

پیام: فراگیر بودن فساد

ارتباط معنایی دارد با بیت: گر حکم شود که مست گیرند / در شهر هر آنچه (هرآنکه) هست گیرند

پروین اعتصامی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

۱- معنای واژه های مشخّص شده را بنویسید.

اگر بدین حال تو را محتسب بیند، حد بگیرد و حد زند. (خواجه نظام الملک توسی) / محتسب: ماموری که کار وی نظارت بر اجرای احکام دین بود

بر عمر نبود آنچه غافل از تو نشستم باقی عمر ایستاده ام به غرامت (سعدی) / غرامت: تاوان، جبران خسارت مالی و غیر آن

۲- فعل های مشخّص شده را از نظر کاربرد معنایی بررسی کنید.

◙  گفت: نزدیک است والی را سرای آن جا شویم / گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

شویم: رویم (فعل تام)/ نیست: وجود ندارد (فعل تام)

◙ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست / در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست.

نیست(نخست): نمی باشد (فعل اسنادی) / نیست (دوم): وجود ندارد (فعل تام)

گوشزد: «نیست» در بیت بالا دارای دو معنای نایکسان است؛ ولی به این دلیل که فعل است و نایکسانی معنایی آشکار نیست، ردیف به شمار می رود. فراموش نکنیم که ردیف واژه یا واژگانی است که پس از قافیه، عینا (از نظر لفظ و معنا) بازمی آید.

◙ ریشه های ما به آب/ شاخه های ما به آفتاب می رسد/ ما دوباره سبز می شویم (قیصر امین پور)

می شویم: می گردیم (فعل اسنادی)

قلمرو ادبی

۱- سروده زیر را از نظر شیوه گفت و گو با متن درس مقایسه کنید؛ سپس بنویسید این نوع گفت و گو در اصطلا ح ادبی چه نام دارد؟

۱- نخستین بار گفتش کز کجائی / بگفت از دار ملک آشنائی

قلمرو زبانی: دار ملک: پایتخت / آشنایی: عشق / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن [ت تن تن تن ت تن تن تن ت تن تن] (رشته انسانی)/ دار ملک آشنائی: اضافه تشبیهی (عشق پایتخت است.) / جناس: بار، دار

بازگردانی: (خسرو) برای نخستین بار به فرهاد گفت: کجایی هست؟ فرهاد گفت از پایتخت عشق هستم.

پیام: عشق فرهاد

۲- بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند / بگفت انده خرند و جان فروشند

قلمرو زبانی: صنعت: پیشه / انده: اندوه، غم / قلمرو ادبی: جناس: آن، جان / خرند، فروشند: تضاد / واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن» / انده خرند، جان فروشند: استعاره پنهان (اندوه مانند کالایی است که آن را می خرند) / انده خریدن: کنایه از تحمّل کردن غم واندوه/ جان فروختن: کنایه از جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: مردم در آن شهر چه می کنند. فرهاد گفت: غم عشق را می خرند و جانشان را بر آن عشق می دهند.

پیام: جانفشانی دلشده

۳- بگفتا جان فروشی در ادب نیست / بگفت از عشقبازان این عجب نیست

قلمرو زبانی: عشقباز: عاشق / نیست (نخست): وجود ندارد [فعل تام] / نیست (دوم): نمی باشد [فعل اسنادی] / قلمرو ادبی: واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن» / جان فروشی: کنایه از جان دادن، جان فشانی کردن

بازگردانی: (خسرو) گفت: جان فروشی کار درست و باادبانه ای نیست. فرهاد گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان شگفت نیست.

پیام: جانفشانی دلشده

گوشزد: اگر «الف»اضافی باشد، درآن صورت می تواند یکی از معانی زیر را داشته باشد:

۱) الف دعا: منشیندا ۲) الف ندا: خدایا ۳) الف میانوند : کشاکش ۴) الف مناظره:گفتا ۵) الف بزرگداشت: بزرگا مردا ۶) الف مبالغه: خوشا

۴- بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ /  از دل تو می‌گویی من از جان

قلمرو زبانی: از دل: از ته دل / سان: گونه / حذف فعل به قرینه لفظی: می گویم / قلمرو ادبی: واژه آرایی: دل / بگفت، می گویی: همریشگی (رشته انسانی) / جناس: سان، جان /

بازگردانی: (خسرو) گفت: آیا از صمیم دل عاشق شده ای؟ فرهاد گفت: تو می گویی که من از صمیم دل عاشق شده ام، ولی من سراسر وجودم عاشق اوست.

پیام: شدت عشق فرهاد

۵- بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک / بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

قلمرو زبانی: مهر: عشق / خفته: خوابیده / حذف جمله به قرینه لفظی: دل از مهرش پاک می کنم./ قلمرو ادبی: خفته در خاک: کنایه از مرده / واژه آرایی: بگفتا، بگفت / جناس: پاک، خاک / دل از مهر کسی پاک کردن: کنایه از فراموش کردن عشق کسی

بازگردانی: (خسرو) گفت: کی از عشق شیرین صرف نظر می کنی؟ (فراموشش می کنی؟). فرهاد گفت: آن زمان که بمیرم.

پیام: شدت عشق فرهاد

۶- بگفت او آن من شد زو مکن یاد / بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

قلمرو زبانی: آنِ: مال / زو: از او / پرسش انکاری در مصراع دوم / مرجع «این»: یاد نکردن / قلمرو ادبی: جناس: او، زو / واژه آرایی: بگفت / واج آرایی «ن»

بازگردانی: (خسرو) گفت: شیرین مال من است. دیگر به فکر او نباش. فرهاد بدبخت گفت: منِ بیچاره این کار را هرگز نمی توانم نکنم. (هرگز نمی توانم او را فراموش کنم. )

پیام: خاموشی فرهاد

۷- چو عاجز گشت خسرو در جوابش / نیامد بیش پرسیدن صوابش

قلمرو زبانی: عاجز: ناتوان، درمانده / صواب: درست (هم آوا؛ ثواب: پاداش) / نیامد: نبود / جهش ضمیر در مصراع دوم (بیش پرسیدن اش درست نبود) [مرجع آن، خسرو است.]/ قلمرو ادبی: جناس: جواب، صواب / تضاد: جواب، پرسیدن

بازگردانی: هنگامی که خسرو از حاضرجوابی فرهاد درمانده شد، درست ندید که از او بیشتر پرسش کند.

پیام: درماندگی خسرو در مقابل فرهاد

۸- به یاران گفت کز خاکی و آبی / ندیدم کس بدین حاضر جوابی

قلمرو زبانی: خاکی و آبی: هر هستمند ساخته شده از خاک و آب [ی: نسبت] / «ی» در «حاضرجوابی»: حاصل مصدر/ قلمرو ادبی: آبی و خاکی: مجاز از انسان یا هر جانداری، تناسب

بازگردانی: (خسرو) به دوستانش گفت: درمیان جانداران، هیچ موجودی را به این حاضرجوابی ندیده ام.

پیام: حاضرجوابی فرهاد

◙ هر دو متن پرسش و پاسخ یا گفتاگفت است. در ادبیات به این گونه شعر «مناظره» یا «ادب چالشی» گفته می شود. البته متن درس اجتماعی است و شعر نظامی عاشقانه است.

۲- متن درس از نظر شیوۀ بیان با این سرودۀ حافظ چه وجه اشتراکی دارد؟

با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز / پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

هر دو نوشته به طنز (شیوه بیان) دستیاران حکومتی را به ریشخند می گیرد و ایشان را به فساد و رشوه خواری متهم می کند.

قلمرو فکری

۱- هر یک از مصراع های زیر بر کدام پدیده اجتماعی زمان شاعر اشاره دارد؟

◙ گفت: دیناری بده پنهان وخود را وارهان = (پاره خواری، رشوه خواری)

◙ گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست = (رواج فساد و کژروی در جامعه)

۲- در هر یک از بیت های زیر بر چه موضوعی تأکید شده است؟

بیت هشتم برتری خرد بر آراستگی ظاهری
بیت نهم کار حرام، ناشایست است کم و زیاد آن مهم نیست.

۳- دربارۀ ارتباط موضوعی متن درس با هر یک از بیت های زیر توضیح دهید.

◙ دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم (حافظ)

به دورویی و دورنگی دستیاران حکومتی اشاره دارند.

◙ گفت مست: «ای محتسب بگذار و رو / از برهنه کی توان بردن گرو؟» (مولوی)

به زورگویی، فاسد و رشوه خواری دستیاران حکومتی و تنگدستی مردم اشاره دارند.

شعر خوانی

۱- ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی / تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

قلمرو زبانی: بی خبر: ناآگاه / صاحب خبر: دل آگاه، دارنده خبر/  راهرو: رهرو، سالک (امروزه در معنای دالان، دهلیز) / پرسش انکاری/ قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن(رشته انسانی) / بی خبر، صاحب خبر: تضاد / راهبر: رهبر، پیر / واژه آرایی: خبر / راهرو، راهبر: شبه اشتقاق(رشته انسانی)، تناسب

بازگردانی: ای ناآگاه از معرفت و عشق! بکوش تا عارف و آگاه شوی؛ تا سالک و رونده راه حقیقت نباشی و مدتی از دل آگاهان پیروی نکنی، چگونه می‌توانی به مقام ارشاد و پیشوایی برسی؟

پیام: تشویق به سلوک

۲- در مکتب حقایق پیش ادیب عشق / هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

قلمرو زبانی: مکتب: دبستان، آموزشگاه / حقایق: جِ حقیقت، در اینجا حقایق عرفانی / پیش: نزد / ادیب: ادب دان، ادب شناس، سخن دان، در اینجا معلم و مربی / هان: آگاه باش / قلمرو ادبی: پسر: استعاره از رهرو ناآزموده / پدر: پدر روحانی، استعاره از پیر و راهبر / پدر، پسر: تناسب، جناس ناهمسان / واج آرایی: «ش»،«پ»

بازگردانی: ای پسر! آگاه باش و بکوش در دبستانی که حقایق ایزدی را آموزش می‌دهند، نزد آموزگار عشق درس بیاموزی و روزی به مقام راهبری برسی و کارآزموده و باتجربه گردی.

پیام: فراگیر بودن فسا

۳- دست از مس وجود چو مردان ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

قلمرو زبانی: کیمیا: ماده‌ای فرضی که به‌وسیلۀ آن می‌توان هر فلز پَست مانندِ مس را تبدیل به زر کرد، اکسیر / زر: طلا / قلمرو ادبی: مس وجود، کیمیای عشق: اضافه تشبیهی / دست شستن: کنایه از دست کشیدن، رهاکردن / چو مردان …: تشبیه / مردان ره: مجاز از رهروان پایدار، سالکان پایدار / زر شوی: تشبیه رسا / مس، کیمیا، زر: تناسب / بشوی، شوی: جناس / واج آرایی: «ش»،«ی» / تضاد: مس، زر

بازگردانی: ای ناآگاه! مانند مردان راه عشق، وجود بی ارزشت را که مانند مس است، رها کن و دست از دلبستگی‌های مادی بردار تا به کیمیای عشق برسی و وجودت مانند طلا ارزشمند گردد.

پیام: رها کردن دلبستگی ها

۴- خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد / آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

قلمرو زبانی: آگه: آگاه / قلمرو ادبی: خواب و خور: مجاز از امور دنیایی و آسایش و رفاه / خویش، بی خواب و خور: واژه آرایی / بی خواب و خور شدن: کنایه از رنج و سختی کشیدن، رها کردن دلبستگی‌ها / واج آرایی: «خ»، «ر» /

بازگردانی: رفاه و دلبستگی به امور دنیا تو را از جایگاه انسانی ات دور کرده است؛ زمانی به مقام حقیقی خود می‌رسی که رنج بکشی و همه دلبستگی‌های مادی را رها کنی.

پیام: رها کردن دلبستگی ها

۵- گر نور عشق حق بر دل و جانت اوفتد / بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

قلمرو زبانی: حق: خداوند / اوفتد: بیفتد / بالله: به خدا سوگند(حذف: می خورم) / کز: که از / فلک: چرخ، آسمان / خوب: زیبا / قلمرو ادبی: نور عشق: اضافه تشبیهی / نور حق: اضافه استعاری، خداوند مانند خورشید است/ دل، جان، عشق: تناسب / آفتاب: مجاز از خورشید / نور، آفتاب، فلک: تناسب / واج آرایی: «ر»، «ت»،

بازگردانی: اگر نور عشق ایزدی بر دل و جانت بتابد، سوگند به خدا که از خورشید آسمان هم زیباتر و پرنورتر خواهی شد.

پیام: عشق الهی

۶- یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر / کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

 قلمرو زبانی: دم: نفس / غریق: غرق شده / بحر: دریا(هم آوا؛ بهر: بهره) / گمان بردن: گمان کردن / قلمرو ادبی: دم: مجاز از لحظه / بحر خدا: استعاره، حقایق و عشق الهی مانند دریا است / آب هفت بحر: استعاره از امور مادی / یک مو: مجاز از اندک / تر شدن: کنایه از آلوده شدن / غریق، دریا، تر شدن: تناسب /  واج آرایی: «ب»، «ر» / غرق شدن در دریای الهی: به مقام فنای فی الله رسیدن

بازگردانی: لحظه ای در دریای بیکران عشق الهی غرق شو و به مقام فنای حق برس و گمان مکن اگر در هفت دریای پهناور بیفتی سر مویی وجودت آلوده گردد.

پیام: فنای فی الله شدن

۷- از پای تا سرت همه نور خدا شود / در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

قلمرو زبانی: ذوالجلال: صاحب بزرگی، خداوند بزرگوار / قلمرو ادبی: از پای تا به سر: مجاز از همۀ وجود / پای، سر: واژه آرایی، تضاد / نور خدا: اضافه استعاری / بی پا و سر شدن: کنایه از فقیر شدن و از دست دادن وجود مادی یا جانفشان / شود، شوی: جناس

بازگردانی: اگر در راه خداوند شکوهمند همۀ هستی ات را بدهی، نور عشق ایزدی، سراپای وجودت را فرامی گیرد.

پیام: جانفشانی در راه خدا

۸- وجه خدا اگر شودت منظر نظر / زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

قلمرو زبانی: وجه: ذات، وجود(چهره، رخسار) / شودت: جهش ضمیر، «منظر نظرت شود» / منظر: چشم انداز، جای نگریستن / نظر: دید / نماند: نمی‌ماند / صاحب نظر: دارای بینش و آگاهی / قلمرو ادبی:  منظر، نظر: جناس، همریشگی / شود، شوی: همریشگی، جناس / واج آرایی: «ش»، «ن» / واژه آرایی: نظر

بازگردانی: اگر نور خداوند پیشاروی تو قرار گیرد، به یقین از این پس دارای بینش و آگاهی خواهی گشت.

پیام: به دست آوردن معرفت الهی

۹- بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود / در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

قلمرو زبانی: بنیاد: پایه؛ اصل؛ شالوده / زبر: بالا / قلمرو ادبی: بنیاد هستی: استعاره مکنیه، خانه‌ای که بنیاد و زیرساخت دارد /  زیر و زبر شدن: کنایه از دگرگون و نابود شدن / زیر، زبر: تضاد، جناس / واج آرایی / هیچ در دل نداشتن: کنایه از نترسیدن و نگران نبودن، تصور نکردن / شود، شوی: همریشگی، جناس / واژه آرایی: زیر، زبر

بازگردانی: اگر در راه عشق خدا وجودت دگرگون و نابود شود و هستی و دلبستگی‌های این جهانی تو از بین برود، از این دگرگونی بیمی به خود راه مده.

پیام: نهراسیدن از نابودی در راه خدا

۱۰- گر در سرت هوای وصال است حافظا / باید که خاک درگه اهل هنر شوی

قلمرو زبانی: هوا: هوا و هوس، میل / وصال: رسیدن، رسش / حافظا: ای حافظ، منادا و حرف ندا / هنر: فضیلت / قلمرو ادبی: سر: مجاز از اندیشه / خاک شدن: تشبیه (کنایه)، نهایت فروتنی / واج آرایی: «ر» / ایهام تناسب: هوا، خاک

بازگردانی: ای حافظ! اگر در آرزوی رسیدن به معشوق هستی، باید در برابر اهل فضیلت و کمال، فروتن و خاکسار باشی.

پیام: فروتنی در برابر هنرمندان
حافظ (۷۲۵– ۷۹۲ هـ. ق.)
انواع «ی»

درک و دریافت

۱- برای خوانش این شعر، چه نوع آهنگ و لحنی را برمی گزینید؟ دلیل خود را بنویسید. – لحنی آموزشی و تعلیمی مناسب است؛ زیرا سخنور در این غزل در پی آموزش خوانندگان و رهروان است.

۲- مفهوم مشترک هر یک از گروه بیت های زیر را بیان کنید.

الف) بیت های سوم و پنجم: رها کردن دلبستگی به جهان مادی / ب) بیت های ششم و نهم:  توکل کردن به خداوند

========================================

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت: «ای دوست، این پیراهن است افسار نیست»

محتسب، مأمور اجرای حکام دین، در راه مستی را دید و یقهٔ پیراهنش را گرفت. مست گفت: ای دوست، این پیراهن است که آن را گرفته‌ای، افسار نیست.
گریبان و پیراهن: تناسب / است و نیست: تضاد / واج آرایی صامت‌های «س و ت»

گفت: «مستی، زان سبب افتادن و خیزان می‌روی»

گفت: «جُرم راه رفتن نیست، ره، هموار نیست»

محتسب گفت: تومست هستی به همین دلیل تلوتلوخوران راه می‌روی. [مست] گفت: جرم راه رفتن من نیست، راه ناهمواری دارد.
افتان و خیزان: تضاد / هموار نبودن راه: کنایه از نابسامانی اجتماعی. ره، می‌روی، راه رفتن: تناسب / واج آرایی «ر، ت»

گفت: «می‌باید تو را تا خانهٔ قاضی بَرَم»

گفت: «رو، صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست»

محتسب گفت: باید تو را به خانهٔ قاضی ببرم (تا در مورد تو حکم صادر کند.) [مست] پاسخ داد که: برو و صبح بیا؛ چرا که قاضی نیمه‌شب بیدار نیست.
بیدار: می‌تواند ایهام داشته باشد: ۱- مقابل خواب ۲- آن که هشیار نباشد / صبح و شب: تضاد و تناسب / رو و آی: فعل امر برو و بیا = تضاد در افعال

گفت: «نزدیک است والی را سرای، آن جا شویم»

گفت: «والی از کجا در خانهٔ خَمّار نیست؟»

محتسب گفت: خانهٔ حاکم نزدیک است به آنجا برویم. [مست] جواب داد: از کجا معلوم که خود والی الان در میخانه نباشد؟ (مست نباشد!)
سرا: خانه، منزل / والی: حاکم، فرمانروا / را: فک اضافه (سرایِ والی)
شویم: برویم / خَمّار: می‌فروش / خانهٔ خمار: میخانه / مصرع دوم استفهام تأکیدی است؛ یعنی بله حتماً آنجاست.

گفت: «تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب»

گفت: «مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست»

محتسب گفت: تا نگهبان را با خبر کنم برو و در مسجد بخواب. [مست] گفت: مسجد جای افراد بدکار نیست.
داروغه: نگهبان / را: حرف اضافه در معنی به. / گوییم: فعل مضارع التزامی
خواب و خوابگاه: اشتقاق

گفت: «دیناری بده پنهان و خود را وارهان»

گفت: «کار شرع، کارِ دِرهم و دینار نیست»

محتسب گفت: پنهانی به من رشوه بده و خود را خلاص کن. گفت: رشوه در دین جایگاهی ندارد.
درهم و دینار: تناسب

گفت: «از بهر غَرامت، جامه‌ات بیرون کُنم»

گفت: «پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار نیست»

محتسب گفت: برای خسارت، لباست را از تنت بیرون‌ می‌آورم. جواب داد: لباس من پوسیده و نخ‌نما است.
جامه، پود و تار: تناسب / نقشی ز پود و تار نیست: کنایه از نخ‌نما بودن و فرسودگی جامه

گفت: «آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه»

گفت: «در سر عقل باید، بی‌کلاهی عار نیست!»

محتسب گفت: خبر نداری که کلاه از سرت افتاده است و یا خبر نداری که تعادل خودت را از دست داده‌ای. [مست] جواب داد: در سر عقل باید باشد؛ کلاه نداشتن عیب و عار نیست.
سر و کلاه: تناسب / مصرع دوم بیت، ضرب‌المثل است.

گفت: «می بسیار خوردی، زان چنین بی‌خود شدی»

گفت: «ای بیهوده گو، حرفِ کم و بسیار نیست!»

محتسب گفت: شراب زیاد نوشیده‌ای. به همین دلیل مست شده‌ای. گفت: ای فرد بیهوده‌گوی، بحث کم و زیاد نوشیدن نیست. نفس عمل مهم است وگرنه حرام، حرام است.
بیهوده گو: صفت فاعلی مرخم (بیهوده گوینده)

گفت: «باید حد زند هشیارْ مردم، مست را»

گفت: «هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست!»

دیوان اشعار، پروین اعتصامی

محتسب گفت: باید مردم هوشیار، افراد مست را مجازات کنند. [مست] پاسخ داد: یک هشیار نشان بده در این جامعه، کسی هشیار نیست.
مست و هشیار: تضاد / هشیار: تکرار

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی (صفحهٔ ۲۰ کتاب درسی)

 

معنای واژه‌های مشخص شده را بنویسید.

گر بدین حال تو را محتسب (مأموری که کار وی نظارت بر اجرای احکام دین بود) اندر بازار بیند، بگیرد و حد (مجازات شرعی) زند.

(خواجه نظام الملک توسی)

یار در خوبی قیامت می‌کند‌

حُسن بر خوبان غَرامت می‌کند

انوری

(تاوان، ضرر)

۲- فعل‌های مشخّص شده را از نظر کاربرد معنایی بررسی کنید.

گفت: «نزدیک است والی را سرای، آن جا شویم»

گفت: «والی از کجا در خانهٔ خمّار نیست؟»

(از مصدر «شدن» در معنای «برویم»)
(در معنای «وجود ندارد»)

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

حافظ

(فعل اسنادی) / (فعل اسنادی)

ریشه‌های ما به آب / شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد / ما دوباره سبز می‌شویم

(قیصر امین پور)

(فعل اسنادی)

قلمرو ادبی (صفحهٔ ۲۰ کتاب درسی)

 

۱- سروده زیر را از نظر شیوه گفت‌وگو، با متن درس مقایسه کنید؛ سپس بنویسید این نوع گفت‌وگو در اصطلاح ادبی چه نام دارد؟

نخستین بار گفتش کز کجایی؟

بگفت از دار مُلکِ آشنایی

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشق بازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟

بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟

بگفت آن گه که باشم خفته در خاک

بگفت او آن من شد زو مکن یاد

بگفت این، کی کند بیچاره فرهاد؟

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

نظامی

هر دو متن پرسش و پاسخ میان دو نفر است که هر کدام از طرفین تلاش می‌کنند با استدلال و برهان عقلی و منطقی حریف و رقیب خود را مُجاب کنند و در نهایت او را شکست دهند. در این نوع گفت‌وگو، طرفین به تهدید، تحقیر و تمسخر یکدیگر می‌پردازند. این نوع گفت‌وگو در اصطلاح ادبی «مناظره» نام دارد.

۲-  متن درس از نظر شیوه بیان (جِد – طنز) با این سرودهٔ حافظ چه وجه اشتراکی دارد؟

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

در هر دو سروده طنزی بسیار قوی وجود دارد که مأموران حکومتی را با آن سرزنش می‌کند و فساد رایج در دستگاه حکومتی را نشان می‌دهد. شیوهٔ بیان هر دو سروده نیز «طنز» است.

قلمرو فکری (صفحهٔ ۲۱ کتاب درسی)

 

۱- هر یک از مصراع‌های زیر، به کدام پدیده اجتماعی زمان شاعر اشاره دارد؟
گفت: « دیناری بده پنهان و خود را وارهان»         (رشوه‌خواری مأموران حکومتی)
گفت: «جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست.»      (نابسامانی اوضاع سیاسی – اقتصادی جامعه)

۲- در هریک از بیت‌های زیر، بر چه موضوعی تأکید شده است؟

بیت هشتم اهمیت عقل و توجه نکردن به ظاهر
بيت نهم بر اصل گناه نه کم و زیاد بودن آن.

۳- دربارهٔ ارتباط موضوعی متن درس با هر یک از بیت‌های زیر توضیح دهید.

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

حافظ

هر دو متن بر ریاکاری و تزویر عاملان حکومت اشاره دارد. ظاهر خود را موجه و دیندار جلوه می‌دهند؛ اما در باطن آن کار دیگر می‌کنند و به خاطر همین امر است که مردم وعظ و اندرز آنها را به هیچ عنوان نمی‌پذیرند.

گفت مست: «ای محتسب، بگذار و رو

از برهنه کی توان بردن گرو؟»

مولوی

اینکه مأموران حکومتی با هر بهانه‌ای در تلاش بودند از مردم چیزی بگیرند. مردمی که خود آه در بساط ندارند؛ رشوه‌خواری، تهدید مردم، تحقیر آنها و گرفتن اموالشان از فسادهای رایج عاملان حکومت بوده است.

شعر خوانی       در مکتب حقایق

ای بی‌خبر، بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر، بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابیّ و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبهٔ خویش دور کرد

آن گه رسی به خویش که بی‌خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و بر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا

باید که خاکِ درگه اهل هنر شوی

درک و دریافت (صفحهٔ ۲۳ کتاب درسی)

 

1- برای خوانش این شعر، چه نوع آهنگ و لحنی را بر می‌گزینید؟ دلیل خود را بنویسید.
غالب این شعر غزل و محتوای آن عارفانه است. وزن این شعر با توجه به محتوا نسبتاً سنگین و آرام است. به همین دلیل باید با لحن آرام و کششی خوانده شود. انتخاب واژه‌ها و موسیقی درونی کلمات این آرامی و سنگینی را دو چندان کرده است.

2- مفهوم مشترک هر یک از گروه بیت‌های زیر را بیان کنید.
الف) بیت‌های سوم و پنجم (عشق سبب رسیدن به مقام والا و با ارزش شدن می‌گردد.)
ب) بیت‌های ششم و نهم (رسیدن به مرحلهٔ فنا و درنتیجهٔ آن جاودانگی)

=============================================

 

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فارسی3
40سوال تستی درس اول فارسی3 علوم انسانی

آزمون فارسی (3) پایه دوازدهم دبیرستان حضرت زهرا (س) | درس 1: شکر نعمت https://gama.ir/downloader/35995_Gama.ir_Q_u0SAtz.pdf 15سوال تستی آمادگی کنکور سراسری درس ششم فارسی (3) دوازدهم  درس 1: شکر نعمت سوالات درس فارسی (3) 1- در كدام گزينه «جهش ضمير» ديده می‌شود؟ 1) نرگس صاحب‌نظر تا ديد احوال جهان / اختيارش …

فارسی3
درس اول ستایش : ملکا ذکر تو گویم

ستایش: ملکا ذکر تو گویم در این مناجات، بیشتر به برشمردن صفات خداوند توجه شده است. کاربرد «تو» و «ی» ضمیر مفرد مخاطب در ابیات، صداقت و صمیمیتی در شعر ایجاد کرده است. ۱- ملکا ذکر تو گویم که تو پاکیّ و خدایی             نروم جز …

فارسی3
درس اول: شکر نعمت و گنج حکمت(گمان)

منّت خدای را، عَزَّوَجَلّ، که طاعتش موجبِ قربت است و به شکر اندرش مزیدِ نعمت. هر نَفَسی که فرو می‌رود، مُمِدِّ حیات است و چون بر می‌آید، مُفرِّحِ ذات. پس در هر نَفَسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب. از دست و زبانِ که بر آید …