سبک زندگی

سبک زندگی

یک سایت دیگر با وردپرس فارسی

ذکر رابعه عدویّه، رحمها اللّه‏(تذکره الأولیاء)

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۱۱/۱۷

ذکر رابعه عدویّه، رحمها اللّه‏(تذکره الأولیاء)

آن مخدّره خدر خاص، آن مستوره ستر اخلاص، آن سوخته عشق و اشتیاق، آن شیفته قرب و احتراق، آن نایب مریم صفیّه، آن مقبول رجال رابعه عدویّه- رحمها اللّه تعالى- اگر کسى گوید که ذکر او در صفّ رجال چرا کردى؟ گوییم: خواجه انبیا- علیه الصّلاه و السّلام- مى‏فرماید که «انّ اللّه لا ینظر الى صورکم». کار، به صورت نیست. به نیت نیکوست. اگر رواست ثلثان دین از عایشه صدّیقه- رضى اللّه عنها- گرفتن، هم رواست از کنیزکان او فایده گرفتن. چون زن در راه خداى- تعالى- مرد باشد، او را زن نتوان گفت. چنان که عباسه طوسى گفت: «چون فردا در عرصات آواز دهند که: یا رجال!، اوّل کسى که پاى در صفّ رجال نهد، مریم بود».

 

کسى که اگر در مجلس حسن [بصرى‏] حاضر نبودى، مجلس نگفتى، لا جرم ذکر او در صفّ رجال توان کرد. بل که از روى حقیقت آنجا که این قوم‏اند، همه نیست توحیدند. در توحید، وجود من و تو کى ماند؟ تا به مرد و زن چه رسد! چنان که ابو على فارمدى گوید- رحمه اللّه علیه- که: «نبوت عین عزّت و رفعت است. مهترى و کهترى در وى نبود». پس ولایت نیز همچنین بود خاصّه رابعه که در عهد خود در معاملت و معرفت مثل نداشت. و معتبر بزرگان عهد بود و بر اهل روزگار حجّتى قاطع.

 

نقل است که آن شب که رابعه در وجود آمد، در خانه پدرش چندان جامه نبود که او را در آن پیچند و قطره‏یى روغن‏ نبود که نافش چرب کنند و چراغ نبود- و پدر او را سه دختر بود. رابعه چهارم بود. از آن رابعه گویند- پس عیال با او گفت که: «به فلان همسایه رو و چراغى روغن بخواه». و پدر رابعه عهد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد. برخاست و به در خانه آن همسایه رفت و بازآمد، و گفت: «خفته‏اند». پس دلتنگ بخفت. و پیغمبر [را]- علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دید. گفت: «غمگین مباش، که این دختر سیّده‏یى است که هفتاد هزار [از] امّت من در شفاعت او خواهند بود». پس گفت: «پیش عیسى رادان رو- که امیر بصره است- و بگو: بدان نشان که هر شب صد بار صلوات بر من مى‏فرستى و شب آدینه چهارصد بار، این شب آدینه که گذشت فراموش کردى. کفّارت آن چهارصد دینار زر به من ده». پدر رابعه چون بیدار شد، على الصّباح، گریان این خواب را بر کاغذى نوشت و به در سراى عیسى رادان برد.

و به کسى داد تا به وى رسانید چون مطالعه کرد، بفرمود تا ده هزار درم به صدقه دادند، شکرانه آن را که: «رسول- علیه الصّلاه و السّلام- از من یاد کرد». و چهارصد دینار فرمود تا به پدر رابعه دادند و گفت: «بگویید که مى‏خواهم تا درآیى و تو را زیارت کنم.امّا روا نمى‏دارم که چون تویى با این منقبت- که پیغام رسول، علیه الصّلاه و السّلام، آورى- [پیش من آیى‏]. من خود آیم و به محاسن، خاک آستان تو روبم. امّا خداى بر تو که هرگاه که احتیاج افتد، عرضه دارى». پس پدر رابعه آن زر بیاورد و صرف مى‏کرد.

چون رابعه بزرگ شد، پدر و مادرش بمردند. و در بصره قحطى عظیم پیدا شد.و خواهران متفرق شدند و رابعه به دست ظالمى افتاد. او را به چند درم بفروخت. آن خواجه او را به رنج و مشقت، کار مى‏فرمود. روزى [در راه‏] از نامحرمى بگریخت.بیفتاد و دستش بشکست. روى بر خاک نهاد و گفت: «الهى! غریبم و بى‏مادر و پدر، و اسیرم و دست شکسته. مرا از این همه هیچ غم نیست. الّا رضاى تو مى‏باید. تا بدانم که راضى هستى یا نه؟». آوازى شنید که «غم مخور، فردا جاهیت‏ خواهد بود چنان که مقرّبان آسمان به تو نازند». پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتى و همه‏شب نماز کردى و تا روز بر پاى بودى. شبى خواجه از خواب درآمد. آوازى شنید. نگاه کرد، رابعه را دید در سجده که مى‏گفت: «الهى! تو مى‏دانى که هواى دل من در موافقت‏ فرمان توست و روشنایى چشم من در خدمت درگاه تو. اگر کار بدست من استى، یک ساعت از خدمتت نیاسودمى. امّا تو مرا زیردست مخلوق کرده‏اى. به خدمت تو، از آن دیر مى‏آیم». خواجه نگاه کرد. قندیلى دید بالاى سر رابعه آویخته، معلق [بى‏سلسله‏یى‏] و همه خانه نور گرفته. برخاست و با خود گفت: «او را به بندگى نتوان داشت».

پس رابعه را گفت: «تو را آزاد کردم اگر اینجا باشى، ما همه خدمت تو کنیم، و اگر نمى‏خواهى، هرجا که خاطر توست مى‏رو!». رابعه دستورى خواست و برفت و به عبادت مشغول شد. گویند که در شبانروزى هزار رکعت نماز کردى. و گاه‏گاه به مجلس حسن بصرى رفتى. و گروهى گویند که در مطربى افتاد و باز توبه کرد و در خرابه‏ ایى ساکن شد. بعد از آن صومعه‏یى کرد و مدّتى آنجا عبادت کرد. بعد از آن عزم حج کرد و به بادیه رفت. خرى داشت که رخت بر وى نهاده بود. در میان بادیه بمرد. اهل قافله گفتند:«ما رخت تو برداریم». گفت: «من به توکّل شما نیامده‏ام، بروید!». قافله برفت. رابعه گفت: «الهى! پادشاهان چنین کنند با عورتى عاجز؟ مرا به خانه خود خواندى، پس در میان راه، خر میرانیدى، و [مرا] در بیابان تنها بگذاشتى؟». در حال خر برخاست. رابعه بار برنهاد و برفت. راوى گفت: بعد از مدّتى آن خرک را [دیدم که‏] مى‏فروختند.

و رابعه چون به مکّه مى‏رفت، در بادیه روزى چند بماند، گفت: «الهى! دلم بگرفت. کجا مى‏روم؟- من کلوخى، آن خانه سنگى- مرا تو مى‏باید». حق- تعالى- بى‏واسطه به دلش خطاب کرد که «اى رابعه! در خون هژده هزار عالم مى‏شوى! ندیدى که موسى- علیه السّلام- دیدار خواست، چند ذرّه تجلّى بر کوه افکندم، کوه چهل پاره شد؟».

نقل است که وقتى دیگر به مکّه مى‏رفت. در میان بادیه کعبه را دید که به استقبال او آمده بود.رابعه گفت: «مرا ربّ البیت مى‏باید. کعبه را چه کنم؟ مرا استطاعت کعبه نیست. به جمال کعبه چه شادى؟ مرا استقبال من تقرّب الىّ شبرا تقرّبت الیه ذراعا مى‏باید. کعبه را چه بینم؟».

نقل است که ابراهیم ادهم- رحمه اللّه علیه- چهارده سال سلوک کرد تا به کعبه رسید و گفت: «دیگران این بادیه به قدم رفتند، من به دیده روم». دو رکعت نماز مى‏کرد و قدمى مى‏نهاد. چون به مکّه رسید، خانه را باز ندید. گفت: «آه! چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللى رسیده است؟». هاتفى آواز داد که: «چشم تو را هیچ خلل نیست. امّا کعبه به استقبال ضعیفه‏یى رفته است، که روى در اینجا دارد». ابراهیم از غیرت بخروشید. گفت: «که باشد این؟» تا رابعه را دید که مى‏آمد، عصا زنان، کعبه به مقام خود بازرفت. ابراهیم گفت: «اى رابعه این چه شور و کار و بار است که در جهان افگنده‏اى؟». رابعه گفت: «تو شور در جهان افگنده‏اى که چهارده سال درنگ کرده‏اى تا به خانه رسیده‏اى». ابراهیم گفت: «بلى! چهارده سال در نماز بادیه را قطع کردم». رابعه گفت: «تو در نماز قطع کردى و من در نیاز». پس حج بگزارد و زار بگریست و گفت:«الهى! تو، هم بر حج وعده نیک داده‏اى و هم بر مصیبت. اکنون [اگر] حجّم قبول نیست [بزرگ مصیبتى است‏]. ثواب مصیبتم کو؟ پس با بصره آمد، تا دیگر سال.پس گفت:«اگر پار کعبه به استقبال من آمد، امسال من استقبال کعبه کنم».

 

چون وقت درآمد- شیخ ابو على فارمدى نقل کند- که روى به بادیه نهاد و هفت سال به پهلو مى‏گردید تا به عرفات رسید. هاتفى آواز داد که: «اى مدّعیه! چه طلب است که دامن تو گرفته است؟ اگر مى‏خواهى تا یک تجلّى کنم که در حال بگدازى!». گفت:«یا ربّ العزّه! رابعه را بدین درجه سرمایه نیست. امّا نقطه فقر مى‏خواهم». ندا آمد که:«اى رابعه! فقر، خشک سال قهر ماست، که بر راه مردان نهاده‏ایم. چون سر یک موى بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهد رسید، کار برگردد و به فراق بدل شود.و تو هنوز در هفتاد حجابى از روزگار خود. تا از تحت این همه بیرون نیایى‏و قدم در راه ما ننهى و این هفتاد مقام نگذارى، حدیث فقر ما نتوانى کرد. و اگر نه برنگر!».

 

رابعه درنگریست. دریایى خون دید در هوا معلّق. هاتفى آواز داد که: «خون دل عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمده‏اند و در منزل اوّل فروشده‏اند، که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد». رابعه گفت: «یا ربّ العزّه! یک صفت از دولت ایشان بمن نماى». در حال عذر زنانش پیدا شد. هاتفى آواز داد که: «مقام اوّل ایشان این است که هفت سال به پهلو روند، تا در راه ما کلوخى را زیارت کنند، چون نزدیک آن کلوخ رسند، هم به علّت ایشان، راه به ایشان فروبندند». رابعه تافته شد. گفت: «خداوندا! مرا در خانه خود نمى‏گذارى. و نه در خانه خودم مى‏گذارى، تا به بصره بنشینم. یا در بصره به خانه خودم بگذار، یا در مکّه به خانه خودم آر. اوّل به خانه سر فرونمى‏آوردم، تو را مى‏خواستم. اکنون خود شایستگى خانه تو ندارم». این بگفت و بازگشت و باز بصره آمد و در صومعه معتکف شد.

 

نقل است که دو شیخ به زیارت او آمدند. و گرسنه بودند و با خود گفتند: هر طعام که آرد به کار بریم که حلال باشد. رابعه دو گرده داشت. پیش ایشان نهاد، ناگاه سائلى آواز داد. رابعه آن نان از پیش ایشان برداشت و به سائل داد. ایشان را عجب آمد. در حال کنیزکى مى‏آمد و دسته‏یى نان گرم آورد و گفت که:«بانوى من فرستاده است».رابعه بشمرد. هژده عدد بود. گفت: «بازبر، که غلط کرده‏اى». گفت: «غلط نیست».

 

گفت: «غلط کرده‏ اى. بازبر». بازبرد و با خاتون حکایت کرد. آن زن دو نان دیگر مزید کرد و بازفرستاد. رابعه بشمرد. بیست بود. بگرفت و پیش ایشان نهاد. و مى‏خوردند و تعجّب مى‏کردند. پس او را گفتند: «این چه سرّ بود؟» گفت: «چون شما آمدید دانستم که گرسنه‏اید. گفتم: دو نان در پیش دو بزرگ چون نهم؟ چون سائل بیامد، به وى دادم و مناجات کردم و گفتم: الهى! تو فرمودى که یک را ده عوض مى‏دهم- و در این یقین بودم- اکنون به رضاء تو دو نان دادم. تا یکى را ده عوض بازدهى. چون هژده آورد، دانستم که از تصرّفى خالى نیست یا به من نفرستاده است. بازفرستادم تا بیست تمام کرد و بیاورد».

 

نقل است که شبى در صومعه نماز مى‏کرد. در خواب شد. از غایت شوق و استغراق نیى در چشم او شد، چنان که او را خبر نبود از غایت خشوع.

 

و [شبى‏] دزدى درآمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، راه ندید. چادر بازجاى نهاد، بعد از آن راه بازیافت. دگر بار چادر برداشت و راه باز ندید، هم چنین تا هفت نوبت. تا از گوشه صومعه آواز آمد که: «اى مرد! خود را رنجه مدار که او چند سال است تا خود را به ما سپرده است. ابلیس زهره ندارد که گرد او گردد. دزد را کى زهره آن بود که گرد چادر او گردد. تو خود را مرنجان اى طرار، که اگر یک دوست خفته است،دوست دیگر بیدار است».

 

نقل است که روزى خادمه رابعه پیه‏آبه‏یى مى‏کرد، که روزها بود که طعامى نخورده بود. به پیاز حاجت افتاد. خادمه گفت: «از همسایه بستانم». رابعه گفت: «چهل سال است تا با خداى- عزّ و جلّ- عهد کرده‏ام که از غیر او هیچ نخواهم. گو: پیاز مباش». در حال مرغى از هوا درآمد و پیازى چند، پوست بازکرده، در دیگ او انداخت. رابعه گفت: «از مکر ایمن نیستم». ترک پیه‏آبه کرد و نان تهى خورد.

 

نقل است که روزى رابعه بر کوهى رفته بود. نخجیران و آهوان گرد آمدند و در وى نظاره مى‏کردند. ناگاه حسن بصرى پدید آمد. همه برمیدند. حسن چون آن بدید، متغیّر شد و گفت: «اى رابعه! چرا از من رمیدند و با تو انس گرفتند؟». رابعه گفت: «تو امروز چه خوردى؟». گفت: «پیه‏آبه». گفت: «تو پیه ایشان خورده‏اى. چگونه از تو نرمند؟».

 

نقل است که وقتى او را به خانه حسن گذر افتاد. و حسن‏ بر بام صومعه چندان گریسته بود که آب از ناودان مى‏چکید. و قطره‏یى چند از آن بر رابعه آمد. تفحص کرد تا چه آب است؟ چون معلوم شد، گفت: «اى حسن! اگر این گریه از رعونات نفس است، آب چشم خود نگه دار تا اندرون تو دریایى شود، چنان که اگر در آن دریادل را جویى، نیابى الّا عند ملیک مقتدر». حسن را این سخن سخت آمد و هیچ نگفت. یک روز رابعه را دید بر لب آب فرات. حسن سجّاده بر روى آب انداخت و گفت: «اى رابعه! بیا تا اینجا دو رکعت نماز کنیم». رابعه گفت: «اى استاد! در بازار دنیا آخرتیان را عرضه دهى؟ چنان باید که ابناء جنس از آن عاجز باشند». پس رابعه سجّاده در هوا انداخت و گفت: «اى حسن اینجا آى، تا از چشم خلق پوشیده باشى». پس دیگر خواست تا دل حسن را باز دست آورد. گفت: «اى استاد! آنچه تو کردى، ماهیى بکند، و آنچه من مى‏کنم، مگسى بکند. کار از این هر دو بیرون است».

 

نقل است که حسن بصرى گفت: «شبانروزى پیش رابعه بودم و سخن طریقت و حقیقت مى‏گفتم، چنان که نه بر خاطر من گذشت که من مردم، و نه بر خاطر او گذشت که: او زن است. آخر الامر چون برخاستم خود را مفلسى دیدم و او را مخلصى».

 

نقل است که شبى حسن با یاران پیش رابعه رفتند. و رابعه را چراغ نبود و ایشان را چراغ مى‏بایست. رابعه تفى بر انگشتان خود دمید. تا روز انگشتان وى چراغ مى‏افروخت. اگر کسى گوید که: این چون بود؟ گوییم: چنان که دست موسى- علیه الصّلاه و السّلام- بود. و اگر گویند که: او پیغمبر بود، گوییم: هر که متابعت نبىّ کند، او را از آن کرامات نصیبى بود. که اگر نبىّ را معجزه است، ولىّ را کرامات است به برکات متابعت پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- چنان که پیغمبر- علیه الصّلاه و السّلام- مى‏فرماید: «من ردّ دانقا من حرام، فقد نال درجه من النّبوّه»- هر که دانگى از حرام به خصم بازدهد درجه‏یى از نبوّت بیابد- و گفت: «خواب راست یک جزو است از چهار جزو نبوّت».

 

نقل است که وقتى رابعه، حسن را سه چیز فرستاد: پاره‏یى موم و سوزنى و مویى. و گفت: «چون موم عالم را منوّر مى‏دار و خود مى‏سوز، و چون سوزن برهنه باش و پیوسته کار مى‏کن، چون این هر دو خصلت به جاى آوردى چون موى باش تا کارت باطل نشود».

نقل است که حسن، رابعه را گفت: «رغبت شوهر کنى؟». گفت: «عقد نکاح بر وجودى وارد بود. اینجا وجود کجاست؟ که من از آن من نیم، از آن اویم و در سایه حکم او. خطبه از او باید کرد». گفت: «اى رابعه! این درجه به چه یافتى؟». گفت: «بدان که همه یافته‏ها گم کردم در وى». حسن گفت: «او را چون دانى؟». گفت: «چون، تو دانى. ما بى‏چون دانیم».

 

نقل است که حسن روزى به صومعه او رفت. و گفت: «از آن علمها- که نه به تعلیم بوده باشد و نه به شنیده، بلکه بى‏واسطه خلق به دل تو فروآمده است- مرا حرفى بگو». گفت: «کلاوه‏یى چند ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتى سازم. به دو درم بفروختم. و یکى در این دست گرفتم و یکى در آن دست. ترسیدم که اگر هر دو به یک دست گیرم، جفت شود و مرا از راه ببرد. فتوحم امروز این بود».

گفتند با رابعه: «حسن مى‏گوید که: اگر یک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم، چندان بگریم و بنالم که همه اهل بهشت را بر من ترحّم آید». رابعه گفت: «این سخن، نیک است. امّا اگر در دنیا چنان است که اگر یک نفس از ذکر حق غافل ماند همین ماتم و گریه و زارى پدید مى‏آید، نشان آن است که در آخرت نیز چنین خواهد بود، و الّا نه چنین است».

گفتند: «چرا شوهر نکنى؟». گفت: «در غم سه چیز متحیّر مانده‏ ام. اگر مرا از آن غم بازرهانید، شوهر کنم: اوّل آن که در وقت مرگ، ایمان به سلامت برم یا نه؟ دوّم آن که نامه من به دست راست دهند یا نه؟ سیّوم [آن که‏] در آن ساعت که جماعتى به دست راست به بهشت برند، و جماعتى به دست چپ به دوزخ، من از کدام باشم؟» گفتند: «ما ندانیم». گفت: «چون مرا چنین ماتم در پیش است، چگونه پرواى شوهر کردن بود؟».

 

گفتند: «از کجا مى‏آیى؟». گفت: «از آن جهان». گفتند: «کجا خواهى رفت؟».

گفت: «بدان جهان». گفتند: «بدین جهان چه مى‏کنى؟». گفت: «افسوس مى‏دارم».

گفتند: «چگونه؟». گفت: «نان این جهان مى‏خورم و کار آن جهان مى‏کنم». گفتند:«عظیم شیرین زبانى! رباط بانى را شایى». گفت: «من خود رباطبانم: هر چه در اندرون من است، بیرون نیارم، و هر چه بیرون است در اندرون نگذارم. اگر کسى درآید و برود، با من کارى ندارد. من دل نگاه مى‏دارم نه گل».

 

گفتند: «حضرت عزّت را دوست مى‏دارى؟». گفت: «دارم». گفتند: «شیطان را دشمن دارى؟». گفت: «از دوستى رحمن با عداوت شیطان نمى‏پردازم لکن رسول [را]- علیه الصّلاه و السّلام- به خواب دیدم. گفت: یا رابعه! مرا دوست دارى؟ گفتم: یا رسول اللّه! که باشد که تو را دوست ندارد؟ لکن محبّت حق، مرا چنان فروگرفته است، که دوستى و دشمنى غیر او در دلم نمانده است».

پرسیدند از محبّت. گفت: «محبّت از ازل درآمد و به ابد گذر کرد. و در هژده هزار عالم کسى را نیافت که یک شربت از وى درکشد. به آخر، به حق رسید و از او این عبارت ماند که: یحبّهم و یحبّونه». گفتند: «تو، او را که مى‏پرستى، مى‏بینى؟». گفت:«اگر ندیدمى نپرستیدمى».

نقل است که رابعه دایم گریان بودى. گفتند: «چرا مى‏گریى؟». گفت: «از قطیعت مى‏ترسم. که با او خو کرده‏ام، نباید که وقت مرگ ندا آید که: ما را نشایى!». گفتند: «بنده، کى راضى شود؟». گفت: «آنگاه که از محنت شاکر شود، چنان که از نعمت». گفتند: «اگر گناهکار توبه کند، قبول کند یا نه؟». گفت: «چگونه توبه کند؟ مگر خداوندش توبه دهد و قبول کند. که تا او توبه ندهد، توبه نتواند کرد».

گفت: «یا بنى آدم! از دیده به حق منزلى نیست، و از زبانها بدو راه نیست، و سمع، شاهراه زحمت گویندگان است و دست و پاى، سکّان حیرت‏اند. کار، با دل افتاده است. بکوشید تا دلى بیدار بدست آرید، که چون دل بیدار شد، او را به یار حاجت نیست». یعنى دل بیدار، آن است که در حق گم شده است و هر که گم شد، با یار چه کند؟الفناء فى اللّه اینجا بود.

و گفت: «استغفار به زبان، کار دروغ زنان است». گفت: «اگر ما خود توبه کنیم، به توبه دیگر محتاج باشیم». و گفت: «اگر صبر، مردى بودى کریم بودى».

گفت: «ثمره معرفت، روى به خداى- عزّ و جلّ- آوردن است». گفت: «عارف آن است که دلى خواهد از حق. چون دل دهدش، در حال به خداى- عزّ و جلّ- بازدهد. تا در قبضه او محفوظ بود و در ستر او از خلق محجوب گردد».صالح مرّى- رحمه اللّه علیه- بسى گفتى که «هر که درى کوبد، عاقبت باز شود».

رابعه یک‏بار حاضر بود. گفت: «تا کى گویى که: باز بخواهد گشاد. کى بسته است، [تا بازگشاید]؟». صالح گفت: «عجبا! مردى جاهل، و زنى ضعیفه دانا».

یک روز رابعه مردى را دید که مى‏گفت: «وا اندها!». رابعه گفت: «چنین گو: وا! که اگر اندوه بودى تو را، زهره نبودى که نفس زدى».

نقل است که وقتى یکى عصابه‏یى بر سر بسته بود. گفت: «چرا عصابه بر سر بسته‏اى؟». گفت: «سرم درد مى‏کند». گفت: «عمرت چند است؟». گفت: «سى سال».

گفت: «در این سى سال بیشتر تندرست بودى یا بیمار؟». گفت: «تندرست». گفت:«هرگز در این مدّت عصابه شکر بربسته‏اى؟ [که‏] به یک دردسر که تو را هست، عصابه شکایت بربندى.

نقل است که یکى روز، چهار درم به کسى داد که: «از براى من گلیمى بستان».

گفت: «سیاه یا سفید؟». در حال درم بازستد و در دجله انداخت و گفت: «از گلیم ناخریده تفرقت با دید آمد که: سیاه باید یا سپید؟».

نقل است که وقت بهار در خانه‏یى رفت و بیرون نیامد. خادمه گفت: «اى سیّده! بیرون آى تا آثار صنع بینى». رابعه گفت: «تو بارى درآى، تا صانع بینى. شغلنى مشاهده الصّانع عن مطالعه الصّنع». وقتى جمعى پیش رابعه رفتند. او را دیدند که گوشت به دندان پاره مى‏کرد. گفتند: «کارد ندارى؟». گفت: «از بیم قطیعت هرگز کارد نداشتم».

نقل است که یک‏بار هفت شبانروز روزه نگشاد و شب نخفت. شب هشتم گرسنگى بر وى غلبه کرد. نفس فریاد برآورد که: مرا چند رنجانى؟ ناگاه یکى در بزد و کاسه‏یى طعام آورد. بستد و بنهاد تا چراغ آورد. گربه بیامد و آن طعام را بریخت.

گفت:بروم، و کوزه آب آورم و روزه گشایم. چون برفت، چراغ‏ بمرد. خواست که آب خورد، کوزه از دستش درافتاد و بشکست. رابعه آهى کرد، که بیم بود که خانه بسوزد. گفت:«الهى! این چیست که با من بیچاره مى‏کنى؟». آوازى شنید که: «هان اى رابعه! اگر مى‏خواهى، تا نعمت دنیا بر تو وقف کنیم، امّا اندوه خود از دلت بازگیریم. که اندوه من و نعمت دنیا در یکدل جمع نشود. اى رابعه! تو را مرادى است و ما را مرادى. مراد ما با مراد تو در یکدل جمع نشود». گفت: «چون این خطاب شنیدم، چنان دل از دنیا منقطع گردانیدم و امل کوتاه کردم، که سى سال است که چنان نماز کردم که گفتم: این بازپسین نماز من خواهد بود- اصلّى صلاه المودّع- و چنان از خلق مستغنى گشتم و بریده شدم که چون روز شدى، از بیم آن که خلق مرا مشغول کنند، گفتم: خداوندا! به خود [م‏] مشغول گردان تا کسى مرا از تو مشغول نکند».

نقل است که پیوسته نالیدى. گفتند: «هیچ علّت ظاهر نیست. موجب ناله‏ چیست؟». گفت: «علّتى دارم، از درون سینه که طبیبان از علاج آن عاجز آمده‏ اند. مرهم جراحت ما، وصال اوست. تعلّلى مى‏کنم، تا بود که فردا در عقبى به مقصود رسم. اگر چه دردزده نیم، امّا خود را به ایشان تشبیه مى‏کنم. و کم از این نمى‏باید».

نقل است که جماعتى از بزرگان پیش رابعه رفتند. رابعه از یکى پرسید که: «تو خداى را براى چه مى‏پرستى؟». گفت: «هفت طبقه دوزخ عظمتى دارد و همه را بر او گذر باید کرد، ناکام از بیم و هراس او». دیگرى گفت: «درجات بهشت منزلتى نیکو دارد، بسى آسایش در آنجا موعود است». رابعه گفت: «بد بنده‏یى بود که خداوند خود را از بیم عبادت کند یا به طمع مزد پرستد». پس ایشان گفتند: «تو چرا مى‏پرستى خداى را؟

تو را طمع نیست؟». گفت: «الجار، ثمّ الدّار. ما را این تمام نبود که دستورى داده‏اند تا او را پرستیم؟ که اگر بهشت و دوزخ نبودى، او را اطاعت نبایستى کرد! استحقاق آن نداشت که بى‏واسطه عبادت او را کنند؟».

نقل است که بزرگى پیش او رفت. جامه او پاره دید. گفت: «بسیار کسان باشند که اگر اشارت کنى، در حقّ تو نظر کنند».

رابعه گفت: «من شرم دارم که دنیا خواهم از کسى [که در دست او به عاریت است». آن بزرگ گفت: «همّت بلند این ضعیفه نگرید] که او را بر این بالا برکشیده است که دریغش مى‏آید که وقت خود را به سؤال مشغول گرداند».

نقل است که جمعى به امتحان پیش او رفتند و گفتند: «همه فضایل بر سر مردان نثار کرده‏اند و تاج مروّت بر سر مردان نهاده‏اند و کمر کرامت بر میان مردان بسته‏ اند. هرگز نبوّت بر هیچ زنى فرونیامده است. تو این لاف از کجا مى‏زنى؟». رابعه گفت: «این همه که گفتى، راست است. امّا منى و خود دوستى و خودپرستى و انا ربّکم الاعلى از گریبان هیچ زن برنیامده است و هیچ زن هرگز مخنّث نبوده است».

نقل است که رابعه روزى بیمار شد. سبب بیمارى پرسیدند. گفت: «نظرت الى الجنّه، فأدّبنى ربّى»- در سحرگاه دل ما به بهشت میلى کرد، دوست با ما عتاب کرد این بیمارى از آن است- حسن بصرى به عیادت او آمد. گفت: خواجه‏ ایى دیدم‏ مال‏دار، از بصره، که بر در صومعه او نشسته بود، با صرّه‏یى زر، و مى‏گریست. گفتم:«موجب گریه چیست؟». گفت: «از براى این زاهده عابده، کریمه زمانه- که اگر برکت او نباشد، خلق هلاک شوند- چیزى آورده‏ام براى تعهّد. و مى‏ترسم که قبول نکند. تو شفاعت کن، باشد که قبول کند». حسن گفت: درآمدم و پیغام بگزاردم. رابعه به گوشه چشم در من نگرست و گفت: «کسى که ناسزا مى‏گوید، روزى از او بازنمى‏گیرد، کسى که جانش جوش محبت او مى‏زند، رزق از او بازگیرد؟ تا من او را شناخته‏ام، پشت بر خلایق آورده‏ام. و مال کسى که ندانم که حلال است یا حرام، چون قبول کنم؟ و وقتى به روشنایى چراغ سلطان، شکاف پیرهن بدوختم. دلم روزگارى بسته شد. تا آن را بازنشکافتم، دلم گشاده نشد، خواجه را عذر خواه تا دلم در بند ندارد».

عبد الواحد بن عامر گوید که: با سفیان ثورى به عیادت او رفتیم. از هیبت او سخنى نتوانستم گفت. سفیان را گفتند: «چیزى بگو». گفت: «یا رابعه دعا کن تا حق- تعالى- این رنج تو آسان کند». رابعه گفت: «اى سفیان! ندانى که رنج من، حق- تعالى- خواسته است؟». گفت: «بلى!». گفت: «چون مى‏دانى، مى‏فرمایى تا از وى درخواست کنم، به خلاف خواست او؟ و دوست را خلاف کردن روا نبود». پس سفیان گفت: «یا رابعه! چه چیزت آرزوست؟». گفت: «اى سفیان! تو مردى از اهل علم باشى. چرا چنین سخن گویى. به عزّت خداى که دوازده سال است که مرا خرماى تر آرزوست- و تو دانى که در بصره خرما را مقدارى نبود- هنوز نخورده‏ام. که من بنده‏ام و بنده را به آرزو چه کار؟ اگر من خواهم و خداوند نخواهد، کفر بود». پس سفیان گفت: «من در کار تو سخن نمى‏توانم گفت. تو در کار من سخن گوى». گفت: «نیک مردى‏اى، اگر نه آنستى که دنیا را دوست مى‏دارى». گفت: «آن چیست؟». گفت: «روایت حدیث». یعنى این نیز جاهى است. سفیان گفت: مرا رقّت آمد. گفتم: «خداوندا! از من خشنود باش». رابعه گفت: «شرم ندارى که رضاى کسى مى‏جویى که تو از او راضى نیستى؟».

 

مالک دینار گفت: پیش رابعه رفتم. او را دیدم با کوزه‏یى شکسته که از آن وضو ساختى و آب خوردى، و بوریایى کهنه، و خشتى که زیر سر نهادى. دلم به درد آمد و گفتم: «اى رابعه! مرا دوستان توانگر هستند. اگر اجازه دهى، براى تو از ایشان چیزى خواهم». گفت: «اى مالک! غلط کرده‏اى. روزى‏دهنده من و ایشان یکى نیست؟». گفتم:«بلى!». گفت: «درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشى؟ و توانگران را یارى مى‏کند به سبب توانگرى؟». گفتم: «نه». گفت: «چون حال من داند، چه یادش دهم؟ او چنین مى‏خواهد، ما نیز چنان خواهیم که او مى‏خواهد».

 

نقل است که حسن بصرى و مالک دینار و شقیق بلخى- رحمهم اللّه، تعالى- پیش رابعه- رحمها اللّه- رفتند. و در صدق سخنى مى‏رفت. حسن گفت: لیس بصادق فى دعواه، من لم یصبر على ضرب مولاه»- یعنى صادق‏ نیست در دعوى خویش، هر که صبر نکند بر ضرب مولاى خویش- رابعه گفت: «از این سخن بوى منى مى‏آید».

 

شقیق گفت: لیس بصادق فى دعواه، من لم یشکر على ضرب مولاه»- صادق نیست در دعوى خویش، هر که شکر نکند بر ضرب مولاى خویش- رابعه گفت: «از این به باید». مالک دینار گفت: لیس بصادق فى دعواه، من لم یتلذّذ بضرب مولاه»- صادق نیست در دعوى خود، هر که لذّت نیابد از زخم دوست خویش- رابعه گفت: «از این به باید». گفتند: «اکنون تو بگوى!». رابعه گفت: «لیس بصادق فى دعواه، من لم ینس الم الضّرب فى مشاهده مولاه»- صادق نیست در دعوى خود، هر که فراموش نکند الم زخم در مشاهده مطلوب خویش- و این عجب نبود، که زنان مصر در مشاهده یوسف- علیه السّلام- الم زخم نیافتند. اگر کسى در مشاهده [خالق‏] بدین صفت بود، چه عجب؟.

نقل است که یکى از مشایخ بصره پیش رابعه آمد و بر بالین او بنشست و مذمّت دنیا آغاز کرد. رابعه گفت: «تو دنیا را عظیم دوست مى‏دارى. که اگر دوست نداشتى ذکرش نکردى. که شکننده کالا خریدار بود. اگر از دنیا فارغ بودى، به نیک و بد یاد او نکردى. امّا از آن یاد مى‏کنى، که من احبّ شیئا، اکثر ذکره»- هر که چیزى دوست دارد، یادش بسیار کند-.

 

نقل است که حسن گفت: نماز دیگر پیش رابعه بودم. چیزى خواست پختن.گوشت در دیگ کرده بود. چون در سخن آمدیم، گفت: «این سخن خوش‏تر از دیگ پختن». دیگ را همچنان بگذاشت تا نماز شام بگزاردیم. نان خشک بیاورد و کوزه ا‏یى‏ آب، تا روزه گشاییم. و بر سر دیگ رفت تا برگیرد. دیگ مى‏جوشید به قدرت حق- تعالى- پس در کاسه کرد [و بیاورد] و ما از آن گوشت بخوردیم. که طعامى بود که هرگز به ذوق آن نخورده بودیم. رابعه گفت: «به نماز برخاسته را چنین طعام سازند».

 

سفیان ثورى گفت: شبى پیش رابعه بودم. در محراب شد و تا روز نماز کرد. و من در گوشه دیگر نماز مى‏کردم. بامداد گفت: «شکرانه این توفیق، امروز روزه داریم».

و او را مناجات است. و السّلام.

 

مناجات رابعه عدویّه، رحمه اللّه علیها:

 

«بار خدایا! اگرمرا فرداى قیامت به دوزخ فرستى، سرّى آشکارا کنم، که دوزخ از من به هزارساله راه بگریزد». گفت: «الهى! مرا از دنیا هر چه قسمت کرده‏اى، به دشمنان خود ده. و هر چه از آخرت قسمت کرده‏اى، به دوستان خود ده. که ما را تو بسى». گفت: «خداوندا! اگر تو را از خوف دوزخ مى‏پرستم، در دوزخم بسوز. و اگر به امید بهشت مى‏پرستم. بر من حرام گردان. و اگر از براى تو تو را مى‏پرستم، جمال باقى از من دریغ مدار». گفت: «بار خدایا! اگر فردا مرا به دوزخ کنى، من فریاد برآورم که: تو را دوست داشته‏ام، با دوستان چنین کنند؟». هاتفى آواز داد که: «یا رابعه لا تظنّى بنا ظنّ السّوء» به ما ظنّ بد مبر، نکو بر. که تو را در جوار دوستان خود فرودآریم تا با ما سخن گویى. گفت: «الهى! کار من و آرزوى من از جمله دنیا یاد توست، و در آخرت لقاء تو.آن من این است. تو هر چه خواهى مى‏کن». و شبى مى‏گفت: «یا رب! دلم حاضر کن. یا نماز، بى‏دل قبول کن».

 

چون وفاتش نزدیک آمد، بزرگان بر بالین او بودند. گفت: «برخیزید و جاى خالى گردانید، براى رسولان خداى». ایشان برخاستند و بیرون آمدند و در فراز کردند.آوازى شنیدند که: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ! ارْجِعِی إِلى‏ رَبِّکِ راضِیَهً مَرْضِیَّهً، فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». زمانى بود و هیچ آواز نیامد. در رفتند، وفات کرده بود. مشایخ گفتند: رابعه به دنیا آمد و به آخرت شد که هرگز با حق- تعالى- گستاخى‏نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن!

 

نقل است که او را به خواب دیدند. گفتند: «حال گوى، از منکر و نکیر». گفت:«چون آن جوانمردان درآمدند و گفتند: من ربّک؟ گفتم: بازگردید و حق را بگویید که:با چندین هزار خلق پیرزنى را فراموش نکردى؛ من که از همه جهان تو را دارم، هرگز فراموشت نکنم تا کسى را فرستى که: خداى تو کیست؟».

 

نقل است که محمّد بن اسلم طوسى و نعمى طرسوسى- رحمهما اللّه- که در بادیه سى هزار مردم را آب دادند- هر دو بر سر خاک رابعه حاضر شدند و گفتند: «اى آن که لافها زدى که سر بر هر دو سرا فرونیارم، حال کجا رسید؟». آواز داد که: «نوشم باد آنچه دیدم».

تذکره الأولیاء//فرید الدین عطار نیشابورى

==========================================

رابعه عدويه زنی عارف و خداشناس

نویسنده: علي صالح كريم / مترجم: حميد مستعان

اين زن عارف و خدا شناس رابعه دختر العذوي است او يكي از زنان  عارف خدا ترسي بود كه چون شمعي فروزان در راه خدا و براي رضاي او سوخت و باعث شد تا زندگانيش سر مشق بزرگي براي زنان و حتي مردان و چراغي روشن بر فراز راه آيندگان گردد.

رابعه عدويه از بزرگترين عرفاي زنان خداشناس بوده است كه بذر خشيت از خدا را در زمين سينه ها مي كاشت، به همان اندازه كه خدا را دوست مي داشت به همان اندازه نيز از خداوند مي ترسيد.

هيچ انسان با ايماني به اندازه ي رابعه گريه نمي كرد، آنقدر مي گريست كه محل نماز و سجده گاهش خيس مي شد… هركس كه آيه اي از قرآن كريم برايشان مي خواند فريادي مي كشيد و به پهلو مي افتاد از سر شب تا نماز صبح مشغول عبادت حق بود و بعد از بجا آوردن نماز صبح قدري مي خوابيد و بعد از بيدار شدن مي فرمود:(اي نفس تو چطور آرام گرفتي در حالي كه از بيم و اميد به درگاه پروردگارت بي اطلاعي!) اي رابعه كمتر بخواب زيرا چيزي نمانده تا به آرامش و آسايش ابدي برسي.

بعد از آن بسيار گريه مي كرد رابعه هيچ علاقه اي به دنيا نداشت و زندگي در دنيا را فقط براي خداپرستي مي خواست. نقل شده است كه: مردي چهل دينار براي رابعه فرستاد تا آن را در امورات زندگيش صرف كند. هنگامي كه پول به دستش رسيد به گريه افتاد و مي گفت: من شرم دارم كه از خداوند چيزي بخواهم كه تمام دنيا در اختيارش است… چگونه اين پول را از كسي قبول كنم كه هيچ چيزي ندارد. همواره مي گفت:كسي كه خداوند را دوست داشته باشد و عاشق خدا باشد مدام در گريه و زاري است تا به معشوق برسد و آرام گيرد. نيز مي گفت:همانگونه كه بدي هايتان را پنهان مي كنيد، همانگونه نيز كارهاي نيكتان را پنهان كنيد. اگر كسي در نزدش از مسايل دنيوي صحبت مي كرد، مي گفت: در دلت عشق دنيا ريشه كرده هركس هرچيز كه به دلش نزديكتر باشد از آن ياد مي كند. دانشمندان اسلامي همانند سفيان ثوري و ابن جوزي مقام رابعه را بسيار ستوده اند. قبل از آنكه از دنيا رحلت كند به يكي از نزديكانش گفت: در مردنم مرا آزار ندهيد و در لباس خودم مرا دفن كنيد. بعد از آن بود كه در سال ۱۸۵ قمري در بيت المقدس فوت كرد و در آنجا دفن شد.

                                                                 (درود و رحمت حق بر او باد.)

=====================================

رابعه عدویه ؛ آغازگر عرفان عاشقانه

رابعه و نحوه ورودش به طریقت الهی

۱- مقدمه: در باره ولادت او گفته اند كه او در سال ۹۵ هـ ق (۷۱۳ م .) در بصره متولد شد . چون بزرگ شد به بردگی فروخته شد ولی بعداً آزاد گردید . او مدتها در بیابانها می زیست تا اینكه در بصره اقامت گزید .

ابتدا به موسیقی علاقمند بود ولی پس از مدتی از آن روی گردان شد و به عبادت و تضّرع روی آورد . مدتی به بیماری مبتلا بود و سپس سلامتی خود را باز یافت .اوراه طریقت به دنبال كشف حقیقت رفت تا به مراحل بالایی در عرفان دست یافت .

كنیه رابعه عدویه ، ام الخیر و پدرش اسماعیل عدوی ، زاده بصره بود . وقتی رابعه كودك بود در بصره قحطی افتاد و او را فروختند  روزگاری را به كنیزی گذراند . بعدها چون خواجه اش پارسایی و خدا دوستی او را دید آزادش كرد . رابعه در عمر خود هزگز شوهر نگزید و با خلق مزدور و ریاكار سر نكرد و با آنان به گفتگو و مصاحبت ننشست . البته خواستگاران زیادی از او درخواست ازدواج كردند اما وی پاسخ مثبت نداد و تنها چیزی كه در جواب آنان می گفت این بود كه : « در من وجودی و اختیاری نمانده است ، مرا از او باید خواست . »

سفیان ثوری با رابعه ، معاصر وبه قدر او معترف بوده است . وی به زیارت رابعه رفته و لحظه های حضور در محضر او را غنیمت می شمرد و مشكلاتی را كه در حقایق عرفان با آن مواجه بود از وی می پرسید . رابعه نیز با علم به دقایق عرفانی در حل آنها سعی بلیغی به كار می بست . نقل است كه روزی سفیان به رابعه گفت : « درجه ایمان و اعتقاد خود را به حضرت حق جل و علا برای من بیان كنید . » رابعه گفت : « من خدا را به شوق بهشت و خوف جهنم نمی پرستم بلكه از كمال عشق به آن حضرت و برای ادای شرایط عبودیت عبادت می كنم . »

رابعه عدویه به شهادت خاص و عام در كشف حقایق عرفانی ، مقام بلندی یافته است .{ هر زنی را كه می خواهندبه مقامات معنوی بستایند ، او را در ی و عرفان به رابعه مانند می سازند} .

 رابعه عدویه با توجه به اقداماتی كه كرده و تحولاتی كه درعرفان به عمل آورده مورد عنایت و اهتمام خاص و عام بوده است و بزرگان عرفان او را درعصر خود حجّت می دانسته اند .

در مقام رابعه همین بس كه او به خاطر نگریستن به غیر خدا مورد غضب الهی قرار می گیرد . چه عارف كامل كسی است كه جز خدا نبیند ، نه اینكه ببیند و چشم از او بازدارد .  نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت :

 « نظرت الی الجنه ، فادبنی ربی » ؛« در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد  این بیماری از آن است» . و نیز در مقام عرفانی این زن بس كه در تعریف صداقت و راستی بگوید كه « راستی آن است كه بر عتاب مولا شاكر باشد ».

 در مقام رابعه این نكته لازم به ذكر است كه اگر آدمی عبادات را توفیقی الهی دانسته ، بر آنها پایداری نماید و بر انجام آنها سپاسگزاری ، به یقین به رتبه( اولیا الهی ) رسیده است .

رابعه به جهت مزیتی كه در كمالات انسانی و فضایل نفسانی داشته و عموم راهیان و سالكان طریقت بر این مدعا صحــــه نهاده اند  نسبت به بسیاری از مردان عصر خود برتری داشته است و از این جهت او را تاج الرجال (تاج مردان ) لقــب داده اند .  به طور كلی در باره رابعه باید گفت كه او در زهد و تقوی در عصر خــــــود ( به ویژه در میان زنان ) بی بدیل ضرب المثل و مجسمه تقوی به حساب می آمد .

۲-رابعه و نحوه ورودش به طریقت ا لهی

نقل كرده اند كه وقتی رابعه به دنیا آمد پدرش به تنگدستی سختی گرفتار شده بود به گونه ای كه روغنی یافته نمی شد تا ناف او را چرب كنند ، مادر رابعه ندا داد كه به خانه همسایه رجوع كند تا قطره ای روغن تهیه نماید ، اما او عهد بسته بود كه از هیچ فردی ، چیزی نخواهد . از منزل بیرون شد تا در خانه همسایه را بزند و این كار را كرد ولی جوابی از صاحبخانه نشنید ، به منزل خود برگشت و اعلام كرد كه كسی جوابش را نداد . مادر به حدی گریست كه خوابش برد و در خواب پیامبـر (ص ) را دید . آن حضرت خطاب به وی فرمود : غمگین مباش كه این دختر سیّده است و هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود.

مدتی سپری شد و پدر و مادر رابعه از دنیا رفتند ، در بصره قحطی سختی پدیدار شد و خواهران رابعه پراكنده شدند و او نیز چون از خانه بیرون رفت . ظالمی او را دید و گرفت و به شش درهم فروخت و خریدار او را به كارهای مشقت بـــــــــــار وامی داشت . تا اینكه روزی رابعه از جایی گذشت نامحرمی او را دید و قصد او كرد ، او دست به دعا بلند كرد و به خدای تعالی عرض كرد : « خدایا غریبم ، یتیمم ، اسیرم … و تو میدانی كه جز به رضایت كاری انجام نمی دهم و حاضرم به هر بلای بیفتم به شرط آن كه تو از من راضی باشی !» ندایی شنید كه از آینده درخشان او نزد خداوند خبر می داد ، بدین ترتیب زمینه ورود او به طریقت الهی فراهم شد . این اتفاق وقتی مسلم شد كه   رابعه مزه شیرین عبادت را چشید و از هر فرصتی استفاده كرد تا حلاوت اطاعت از حق تعالی را بیشتر بچشد . نقل است كه یك شب خواجه و سرور او از خواب بیدار شد و از روزنه خانه به بیرون نگریست . رابعه را دید كه سر به سجده نهاده است می گوید : «الهی تو می دانی كه هوای دل من در موافقت فرمان تو است و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو است . اگر كار به دست من باشد یك لحظه از عبادت تو غفلت نمی كنم ولی تو مرا تحت نظر سلطه آفریده ای و از آفریدگان خود كرده ای » . وقتی خواجه این جریان را دید و مناجات او را شنید رابعه را پیش خود خوانده و آزاد كرد . پس از آن رابعه روی در بیابان نهاد و سفر حج آغاز كرد .

۳-ابزار عرفانی رابعه

 در عرفان كلاسیك مقامات عرفانی همان كاركردی را دارند كه ابزار عرفان و تجربه های عرفانی دارا هستند . این ابزار به تناسب اهداف و انواع عرفان می تواند متفاوت باشد . هر چند زمان رابعه عرفان كلاسیك ساختار اصلی خود را پیدا كرده بود اما در اسناد و مدارك و منابع مربوط به زندگی رابعه اطلاعی از نحوه بهره گیری رابعه در دست نیست . آنچه كه در منابع از آنها به عنوان ابزار عرفان و تجربه عرفانی یاد شده عبارتند از :

شب زنده داری :

 تمام منابع مربوط به عرفان كلاسیك و عرفان رابعه عدویه در این نقطه اتفاق نظر دارند كه وی شبهای زیادی را تا صبح بیدار مانده وبه  شب زنده داری پرداخته است .

مسلماً الهام بخش رابعه در این مورد قرآن كریم بوده است كه می فرماید كه« والذین یبیتون لربهم سجداً و قیاماً»(فرقان،؛۶۵)

در حال سجده و قیام به روز وارد شوند . و نیز : « تتجا فی جنوبهم عن المضاجع » ( سجده ،؛ ۱۶ ) پهلوهاشان را از خوابگاههاشان دور كنند .  بدیهی است كه اعمالی كه رابعه در شب زنده داری انجام می داده به این ترتیب بوده است :

۱ ) نماز

۲ ) دعا

۳ ) تلاوت قرآن كریم

۴ ) یاد مرگ

۴-خوف و محبت رابعه

 از دیدگاه سر حلقه عارفان مسلمان ، امام علی (ع) ، آدمی باید به كسی امید بندد كه از او می ترسد ؛ به كسی پناه بَرد كه هم حیات در دست اوست و هم ممات .  از این جهت عارف كامل كسی است كه در نَوسان میان این دو حال باشد یعنی از لطف ، محبت الهی و توفیق در زندگی نباید مغرور شود كه خوف و حرمان در كمین او نشسته است و از شكست و ترس نومید نشود كه خدای رحمان معدن محبت و لطف است .

صاحب « الروض الفایق فی المواعظ و الرقایق » روایت كرده كه گفته است :  از رابعه عدویه رحمها الله تعالی حكایت شده است كه وقتی نماز عشاء می گزارد بر پشت بام می رفت و چادر و مقنعه اش را محكم میكرد و می گفت : « خدای من ! ستاره ها بیدار و منور شدند و چشمها به خواب رفتند ، پادشاهان در خانه هاشان را بستند ، و هر دلداده با دلبر خویش خلوت كرد ، من هم  اینجا در مقابل تو ایستاده ام » سپس بر سجده گاهش بوسه می زد . و به هنگام سحر می گفت :« خدای من ! این شب به پایان رسید  و  صبح دمید . وای كاش می دانستم كه آیا اعمال این شبم را از من پذیرفتی تا خشنود شوم ؛ یا آن كه آن را رد كردی تا عزادار شوم و سوگواری كنم ، و به عزتت سوگند اگر مرا از درت برانی از وقتی كه محبتت در دلم افتاده است از آن رویگردان نشده و نخواهد شد » .

اگر بخواهیم مهم ترین اقدام رابعه را یادآور شویم باید از تحولی كه او در عرفان اسلامی به وجود آورد نام ببریـــــــــــــــــم و آن  وارد كردن مفهوم عشق و محبت الهی در عرفان اسلامی است  از این جهت كه رابعه در عرفان و سلوك عرفانی اش به عشق و محبت توجه عمیقی مبذول می داشت لذا او را( امام عاشقان ) دانسته اند و ازآن جهت كه محبت رابعه به خوف الهی آمیخته بود ، او را( پیشوای عارفان اندوهگین )  نام نهاده اند . چرا كه رابعه بسیار گریه می كرد و خوف الهی سراسر وجود او را گرفته بود .

رابعه در سلوك عرفانی و تعالیم خود روش تازه ای در پیش گرفت و زیبایی و عشق و محبت را در آن وارد و بر آن تأكید داشت .  بر خلاف صوفیانی كه در زیبایی های جهان ، جمال حق را مطالعه می كردند، او به زیبایی های جهان ظاهر ، بی اعتنا بود . در یك شب بهاری ، خادمه اش او را بیرون خواند و گفت بیرون بیا تا آثار خدا را ببینی . وی در جواب گفت كه «  تو ، به درون آی تا خدای بینی» .

 رابعه برای نیل به دیدار خدا دایم در طوفانی از اشك و اندوه عاشقانه به سر می برد . زندگی او سراسر سادگی   بود . سخنانش در بیان سوز محبت ، تأثیری بی مانند داشت . ظهور رابعه و تعالیمش نقطه عطف تصوف بود كه تدریجاً از زٌهد خشك مبتنی بر خوف و مشیت به معرفت درد آلود مبتنی بر عشق و محبت گرایید .

در سخنانی كه از او به یادگار مانده به اهمیت محبت و عشق اشاراتی دارد . نقل است كه می گفت :( می روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ریزم تا این هر دو حجاب رهروان از میانه برخیزد و قصد معین شود و بندگان خدا ، خدا را بی غرض و نه به امید بهشت و یا خوف از دوزخ خدمت كنند »

هر چند كه رابعه بنیانگذار نگرش محبت آمیز در عرفان اسلامی است ، اما محبت و ارادت او به خداوند ، او را در زمره كسانی قرار نداده است كه تنها رَجا و عشق الهی را در وجود خود متجلی ساخته و از خوف  الهی غافل مانده اند .

آورده اند كه او بسیار اشك می ریخت . همین كه سخن از آتش به میان می آمد مدهوش می شد و می گفت : « استغفار نا یحتاج الی استغفار » ؛  استغفار ما نیازمند استغفار است . این آمرزش طلبی نشانه ای از عمق خوف و مشیت او نسبت به خداست . این همان معرفت بلندی است كه عارفان اهل خوف با خداوند داشته اند .آیةالله جوادی آملی در توضیح عبارت رابعه در باره استغفار طلبی از استغفار می نویسد : « دعای رابعه در واقع ترجمان دعایی از امام حسین (ع) در روز عرفه است كه فرمود : خدایا كسی كه خوبی های او بدی است بدیهایش چگونه بد نباشد » .

رابعه در سایه عنایت خداوندی به مقامی رسیده بود كه هیچگونه احساس نیازی به مردم نمی كرد . نقل است كه او هرگز از مردم چیزی نپذیرفت و می گفت : « ما لی حاجه بالدنیا » ؛ مرا به دنیا نیازی نیست . اما آنچه رابعه را جزو اغنیای عرفا قرار داده بود از یك سو محبت وافر به خدا و از سوی دیگر حزن شدید و خوف زیادنسبت به باریتعالیی بودوی درباره حزن می گفت باید بیشتر متآثر باشیم چرا كه كمترحزن می خوریم و باید بنالیم كه چرا كم می نالیم . بنابر این باید رابعه را از جمله افرادی بدانیم كه حزن و خوف و محبت الهی را با هم داشته اند .

از همین رو بود كه او در صدد كتمان حَسنات خود برمی آمد و به دیگران هم توصیه می كرد نیكی های خود را بپوشانند . همانطور كه گناهان خود را استتار  كنند . چرا كه اظهار خوبی ، برای آدمی نقص است و زمینه خود نمایی را فراهم و سبب خودستایی آدمی می شود .

برای رابعه خوف و حزن علاوه بر فراق و جدایی از خدا به سه چیز دیگر هم تعلق می گرفت و آن سه همان اند كه خود گفته است : « در غم سه چیز متحیر مانده ام … اول آنكه در وقت مرگ ، ایمان به سلامت برم یا نه ؟ و دوم آن كه نامه من به دست راست دهند یا نه ؟ سوم [ آنكه ] در آن ساعت كه جماعتی به دست راست به بهشت برند ، و جماعتی به دست چپ به دوزخ ، من از كدام باشم ؟ » .

۵-نیایش رابعه

 مبنای نیایش و خواسته های آدمی مبتنی بر نوع شناختی است كه از  خود و خدا دارد . زیرا آدمی با خودشناسی و به نیازهایش واقف می شود و با خدا شناسی انتظارات خود را تصحیح می كند .

از آنجا كه عارفان خدا را فقط برای خدا می خواهند دعاهایشان نیز در همین راستا معنی پیدا می كند رابعه با توجه به این مبنا می گفت : « الهی ما را از دنیا هر چه قسمت كرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت كرده ای به دوستان خود ده كه مرا تو بسی » !

از دیدگاه عارفان ذات خدا رحمت است  رحمت و رأفت بر تمام اوصاف او پیشی گرفته است . بر اساس چنین شناختی از خداست كه می گفت : « بار خدایا اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سریّ آشكار كنم كه دوزخ از من به هــــــزار راه بگریزد » .۶۰و نیز به درگاه الهی می خواند : « بار خدایا اگر مرا فردا در دوزخ كنی من فریاد بر آورم كه وی را دوست داشتم، با دوست این كنند ؟! »

اگر هدف نهایی عرفان را لقای پروردگار بدانیم نوع دعای عارفان را درست خواهیم شناخت  چرا كه اساسی ترین خواسته عارفان دستیابی به وصل حضرت حق است ،  رابعه نیز از جمله عارفانی است كه نهایت طریق خود را رسیدن به ملاقات خدا می داند و تمام دعای خود را به این مقصود معطوف می سازد . او به خدای سبحان عرض می كند : « الهی كار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد توست و درآخرت از جمله آخرت لقای توست. از من این است كه گفتم تو هرچه خواهـــــــــــــــی می كن».

دستیابی به چنین هدفی جز با تحصیل مراتب عبادت حاصل نمی شود و عبادت وقتی نیكو و پذیرفتنی است كه با حضور دل همراه شود . و با اشاره به ضرورت این همراهی می گفت كه « یا رب دلم حاضر كن یا نماز بی دل بپذیر ! »

با وجود تمام دلهره ای كه رابعه در باره خدا داشت هرگز امید از كف نمی داد و با وجود اقرار به استحاق خود در افتادن به جهنم ، خداوند را كریم تر از این مجازات می دانست .

امید رابعه و خوفش همه درهوای محبوب بود نه چیز دیگر ؛ اگر می هراسید هراسش از آن بود كه نكند از خدا و اولیای او دور افتد و اگر خائف و اندیشناك بود ، همه خوف و اندیشه اش آن بود كه چیزهای دیگر سد راه او شوند و از دیدار حق محروم ماند . در راه مكه چنین نیایش كرده است : « الهی دلم بگرفت . كجا روم ؟! – من كلوخی ، آن خانه سنگی – مرا تو می باید.یعنی هدف تویی و تو هر جا باشی حج همانجاست نه جای دیگر .

۶-مرگ رابعه

 مرگ از دیدگاه عارفان وسیله ای جهت رسیدن به لقای پروردگار و چشم در چشم او دوختن و به وصل او رسیدن است . رابعه نیز مانند سایر عارفان به مرگ چنین می نگریست و به سان مولوی از شنیدن ندای مرگ سرمست می شد و ندای « اقتلونی » سر میداد ؛ چه زندگی خود را در مرگ می یافت . چون زندگی ، زیستن در جدایی و مرگ ، زیستن با دوست است .

اقتلونی اقتلونی یا ثقات

ان فی قتلی حیاتاً فی حیات

زندگی بی دوست جان فرسودن است

مرگ حاضر غایب از حق بودن است

بالاخره رابعه در سال ۱۳۵ هـ . ق وفات كرد و در بیت المقدس مدفون گشت . در باره سال وفات او نیز گفته اند كه رابعه در سال ۱۸۵ هـ . ق از دنیا رفت و در قدس شریف به خاك سپرده شد و مزار وی زیارتگاه اهل سیر و سلوك و عرفان گشت .

 فصلنامه زنان

بازدیدها: 2

سوال خود را مطرح کنید :