دبیرادبیات: رضاکاظمی

صفحۀ ۲۳ کتاب مهارت های نوشتاری پایۀ هفتم  

  تصویر نویسی

بعد از ظهر رویایی

صدای بیل زدن باز هم به گوش می رسید. باز هم بلندتر می شد. ابرها روی فرش آسمان، درآن دور دست ها، با هم می رقصند و هر لحظه، با هم شکل جدیدی را درست می کردند.

درآن دوردست ها، به جز ابرها ،یک چیز دیگری نیز توجه مرا به خودش جلب می کرد؛آن آلاچیق روی تپه،که هر روز برای من چشمک می زند.رنگ خاک ها را می بینم و یاد نقاشی خدا روی بوم زمین می افتم.

جالب است که خدا،با آبرنگ طبیعت،چه نقاشی هایی روی زمین کشیده است.از آن دور دست ها که بگذریم،به مکانی نزدیک می رسیم.مکانی که در دل من جا دارد.آری،حال نوبت مزرعه ی کوچک ماست؛مزرعه ای کوچک ولی پر از همکاری و همیاری و مهربانی.مزرعه ای که با نرده های چوبی دور خود،حصار مهربانی را کشیده است.خانه ی مهربانی هم در گوشه ای از آن قرار داشت.

آن درخت تنها،که سال هاست با خانه ی مهربان ما انس گرفته را می بینید؟آری،همان درخت را می گویم .همان که با دلی گویی شکسته و گویی خوشحال. آرام بر دیوار خارجی خانه تکیه داده است .صدای بیل زدن مزاحم بقیه افکارم می شود؛ولی همان هم مرا در فکر دیگری فرو برده،همان فکری که….

آرام با بیل خاک ها را زیرو رو می کنم تا کینه های دلشان را از بین ببرند.صدای سرازیر شدن اندکی از آب سطلی که در دست داشتم را حس می کردم. نسیم با دست مهربان خویش آن قطراتی که از سوراخ های چکمه ام داخل رفته بود را نوازش می کرد و در آن لحظه ای که هوای خستگی و گرما دور ما پیچیده بود ما را خنک می ساخت.همه کار میکردیم.آرام بودیم وبه راحتی یک دیگر فکر می کردیم.میدانم که داشتن یک خانواده ی خوب یک نعمت است.

از کنار نرده های چوبی می گذشتم . با اینکه چند متر با آنها فاصله داشتم ولی نسیم بوی خوبه چوب را با خود می آورد.

ناگهان نگاهم سمت او خشک شد . لبخندی تاخ روی لب داشت ظاهرا چیزی او را اذیّت میکرد. به دستانش که نگاه کردم ، خوار بوته ها را دیدم که سریع وتیز دست او را می آزردند .اما باز هم با همان لبخند تلخ،امیدی شیرین به من داد که تا به خود آمدم،دیدم که همان بعد از ظهر رویایی کودکی من، آرزوی امروز من است!