بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع:نقطه ی سبز زمین                                      «تصویرنویسی»

 

-«بهار! بهار دخترم! پس چرا نمیری بیرون به خواهر و برادرات کمک کنی؟ بیچاره ها از صبح دارن کشاورزی میکنن و تو هنوز اونجا وایسادی و فکرمیکنی.»

باصدای بلند و ناراحت مادرم که از توی آشپزخانه شنیده میشد به خودم آمدم و تکانی خوردم. روبه روی پنجره ی اتاقم ایستادم و درش را باز کردم.

بوی لذت بخش رسیدن فصل سبز و دوست داشتنی بهار با گل های خوشبو و شکوفه های رنگارنگش وجودم را پر کرد. با لذت بو را درون ریه هایم فرستادم وسپس خیره شدم به منظره ی بیرون یعنی مزرعه ای که حال پر شده بود از کنده کاری بر زمین، جای بیل و صدای همهمه ی خواهر و برادرانم که هرکدام یک حرفی میزدند:

«امیر! تو با سارا بنشینید و زمین را شخم بزنید و دانه ها را بکارید.»

«سارا پس چرا سطل آب را نمی آوری؟»

سارا هم چون دامن بلند و آبی اش جلوی پایش می آمد و باعث میشد خودش راکمی کج کند تا بتواند راه برود، دستی بر روی روسری سفیدش کشید و بعد دستش را در هوا رها کرد و کلافه به برادرم گفت:

«من که مثل تو فقط یک بلوز آبی و شلوار سبز نپوشیدم و راحت نیستم، واسه همین باید کمی صبر کنی تا برسم!»

خواهر دیگرم که مشغول کاشتن دانه ها بود دامن زردش را کمی بالاتر کشید و با همان روسری قرمز همیشگی اش گفت:

«بسه دیگه! چرا انقدر شما دوتا دعوا میکنین…!»

و برادر دیگرم با لباس سفیدش که حال پر از خاک شده بود خنده ی بلندی از خودش سرداد.

تک تک صداهایی که میشنیدم، ازصدای زدن بیل توسط برادرم بر زمین گرفته تا کاشت محصول و شخم زدنشان توسط خواهر و برادرم و بردن سطل آب از جانب خواهرم برای آب دادن دانه های بر زمین کاشته شده و از همه زیباتر صدای پرندگان و بلبل های روی درخت تنومند و استواری که سال های سال است خود را با خیالی راحت بر دیوارهای سنگی و نقلی خانه ی ما تکیه داده و قصد کنار کشیدن از دیوارهای سنگی خانه ی ما را ندارد و شاخه های بلندش را که بر سقف مثلثی و کاهی خانه مان انداخته بود، همه و همه برای من گوشنواز و زیبا بودند.

کمی آن طرف تر حصارهای زیبا و چوبی دور تا دور کشیده شده ی مزرعه را دیدم که به طور منظمی در کنار هم مستطیلی عظیم را در سرتاسر خانه مان تشکیل داده بودند؛ پشت دیوارها را گل های زیبا و سفیدی که از لابه لای چمن های سبز بیرون زده بودند و هماهنگی زیبا و جالبی را ایجاد کرده بودند دیدم که از نظرم منظره ی زیبایی از نقاشِي از طبیعت برخود گرفته بود.

از منظره ی سبزمزرعه که جای ضربه های بیل برآن نقش گرفته بود، انرژی گرفتم، خواستم بروم که ازپنجره ی انتهای اتاقم چشمم به دوردست های بی پایان و نامحدود بیرون افتاد؛ جلوتر رفتم و به افق های دوردست خیره شدم؛ مناظری توصیف نشدني دیدم، خانه های کلبه مانند و درختانی که فاصله ی زیادی از خانه و مزرعه ی ما داشتند، کوه ها و دشت هایی که خود را در مه جای داده بودند و گندم زارهایی با بدن های پوشیده شده از گندم هایی با رنگ های کرم و خردلی که خود را به نارنجی میزدند نظرم را جلب کرد.

به آسمان خیره شدم، آسمان هم پوشیده بود از ابرهای سفید و پفکی، دستانم را بالا بردم و از این همه نعمت زیبایی که خدا در اختیار ما انسان ها قرار داده تشکرکردم و بعد به سمت در خانه راهی شدم تا بروم و به خواهر و برادرانم کمک کنم و از این حس همکاری و از همه مهم تر سبزترین و زیباترین نقطه ی زمین لذت ببرم.

نویسنده:یاسمن قدیری

دبیر:سرکارخانم نیستانی

دبیرستان فرزانگان۳(شهیدشکفته)

تصویرنویسی ازصفحه ی ۲۳

کتاب مهارتهای نوشتاری

پیام تصویر:

   این تصویر به ما نشان میدهد که تلاشهای دوستانه ی ما بی نتیجه نمی ماند و ما میتوانیم همین قدر که برای این دنیایی که در آن هستیم خانه ها و مزارعی زیبا میسازیم، برای آخرت خود هم به همین مقدار زحمت بکشیم و توشه فراهم سازیم و خانه های آخرت خود را نیز آباد و زیبا سازیم و یکی از نکات تصویر به نعمات و آفریده های عظیم و نامحدودی که خداوند مهربان به ما داده است اشاره کرده و این که این فضای دوستی نمادی است از عشق و صمیمیتی که بین اعضای خانواده گسترش یافته و همه ی ما باید از این نمادها برخوردار باشیم و همدیگر را در حافظ بودن این صفات و نماد یاری سازیم.