مزرعه ی عشق

صفحه ۲۳ کتاب درسی – تصویر نویسی – نیلوفر نیک پور کلاس هفتم ۲

مقدمه

     مزارع طلایی گندم ها، طبیعت پاک و سرزنده که دامن رنگارنگش را همه جا پهن کرده، گل های سفید و کوچکی که اینجا و آنجا روییده اند و آلاچیق کوچکی که روی تپه های سرسبزخودنمایی میکند.

 

بدنه

    یادم می آید از وقتی که پدر خانواده اولین تکه سنگ هایم را روی هم قرار داد و مرا بنا کرد، اینجا هیچ خانه یا مزرعه ای نبود. همه جا تپه های سرسبز بود و بس. آن موقع بچه ها هنوز کوچک بودند. اما حالا چه؟ هر کدام برای خود بزرگ شده اند و درس تلاش و کوشش را همراه با این طبیعت زیبا و پرنشاط فرا گرفته اند و همواره زحمت میکشند. باهم و کنار هم کار میکنند، تلاش میکنند، و به هم عشق می ورزند.

    نگاه کن! باز هم دارند سبزی میکارند. یکی با سطل آب می آورد، دیگری بذر را در دل خاک مینهد و آن یکی دسته ی چوبی و زبر بیل را در دست گرفته و خاک را زیرو رومی کند.

   یادش به خیر! انگار همین دیروز بود که این درخت سرسبز و تنومند را کنار من کاشتند. چه حرف ها که با هم نزده ایم و شاهد چه صحنه های تلخ و شیرینی که نبوده ایم!

    من با این سقف کاهی و چهار پنجره کوچک، عشق و محبت این خانواده را در بر گرفته ام. عشق و محبتی که هر چقدر هم که در و پنجره ها باز باشد، بیرون نمیرود.

 

نتیجه

    نرده های چوبی کوتاه، من و این همه تلاش و محبت را از بقیه این منظره زیبا جدا کرده، از این آسمان نیمه ابری زیبا و آن تپه هایی که تا دوردست ها ادامه دارند ، و نسیم خنکی که پاکی و طراوت این افراد و طبیعت را با خود تا آن سر دنیا می برد…