داستان‌آموزنده

فضیل بن عیاض رحمه ‎الله ، راهزن متقی و پرهیزگار

نوشته: داکتر محمد بن سعدالشویعر / مترجم: محمد یوسف عثمانی

در این سطور داستان راهزنی را می‌خوانید؛ که خداوند متعال او را به راه راست هدایت کرد، و در زندگی‎اش تحول اساسی آمد؛ تا جایی که در عصر خود از عابد و زاهدترینِ مردم قرار گرفت. شخصیتی شد که خود را از تجملات فریبندة دنیا رها کرده و پارسایی و زهد را پیشة خود قرار داد. این فرد کسی نیست، جز فضیل بن عیاض رحمه‎الله. این داستان و این دگرگونی از شگفتی‎های لطف، مهربانی و هدایت خداوند متعال است که شامل حال او شد.

مردم از فضیل بن عیاض تمیمی بسیار وحشت داشتند، او در منطقۀ «ابیورد و سرخس» به راهزنی مشغول بود؛ اموال و دارایی مسافرین را چپاول می‎‏کرد و همه از غارت‎گری و ستم او در هراس بودند. ابن عساکر سبب تحول او را اینچنین بیان می‎‏کند: فضیل حقه‎‏باز معروفی بود و در جنگلی که میان اییورد و مرو بود، کاروان‎ها را به چپاول می‎برد و راهزنی می‏‎کرد، گاهی اوقات راهزنی وی منطقۀ اییورد را هم امان نمی‎داد، علت بازگشت و توبۀ او نیز بدین شرح است که عاشق و دلباختة دختری شد، وقتی می‎خواست از دیوار خانة معشوق خود بالا برود؛ همان لحظه شنید که شخصی این آیه را تلاوت می‎کند: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الله وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ»[حدید:16]؛ آيا وقت آن نرسیده است مسلمانان را که نیایش کند دل ایشان، وقت یاد کردن خدا و وقت یادآوردن آنچه آمده است از وحی الهی.

فضیل فوراً جواب داد: بله پروردگارا! همین حالا وقتش رسیده؛ در این هنگام متحول شد و توبه کرد. می‎خواست شب را در خرابه‌ای سپری کند، کاروانی از مسافرین را دید، آنها به همدیگر می‌گفتند: شب را اینجا نمی‎مانیم و راه خود را دامه می‎دهیم، بعضی می‎گفتند: نه تا صبح می‎مانیم، فردا عازم سفر می‎شویم چون فضیل راه را می‎بندند و از دست ماکاری ساخته نیست. ناگهان فضیل آشفته شد و به یاد الله افتاد و توبه کرد. آنها را امان داد وتا دم مرگ مجاورت بیت الله را برگزید. حقیقتاً که هدایت فقط به اختیار و به فرمان الله تعالی است و هرکسی را که او بخواهد هدایت می‎‏‌کند. «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ الله يَهْدِي مَن يَشَاءُ» [قصص:56]؛ ‌(ای محمد) هر آیینه تو راه نمی‎نمایی هر که را دوست می‎داری ولیکن خدا راه می‎نماید هر که را که بخواهد.

در روایتی دیگر از ابن عساکر آمده: روزی فضیل به قصد راهزنی و غارتگری بیرون شد، به گروهی رسید که نمک بار داشتند، اتفاقاً از صدای افرادی را شنید که می‎گفتند: بجنبید این منطقه را باید زودتر ترک کنیم، چون فضیل ما را در می‎‏یابد و غافلگیر می‎کند، مورد تهاجم قرار می‎دهد، اموال ما را غارت می‎کند؛ فضیل به محض شنیدن این سخن بسیار اندوهگین شد و به فکر فرو رفت و با خود گفت:‌ چقدر از من می‎ترسند، ‌نزد آنها رفت ـ او ار نمی‌شناختند ـ سلام عرض کرد و گفت هیچ نگران نباشید از آزار و اذیت فضیل در امان هستید، شب را نزد من بگذرانید،‌ آنها با یکدیگر مشوره کردند خیلی خوشحال شدند و دعوت او را پذیرفتند و همراه او رفتند و به محل مناسبی که رسیدند برای حیوانات آنها علف آماده کرد و نزد آنها برگشت؛ شخصی این را تلاوت می‎‏کرد «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ الله وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ» فریاد بلندی از سرش پرید و چیغی زد و پیراهنش را پاره کرد و گفت: بله ای پروردگارا! قسم به ذات پاک تو که حالا وقتش رسیده، اولین مرحلة هدایت و توبه فضیل از اینجا آغاز شد.

ابراهیم بن اشعث می‎گوید: ‌فردی متقی‎تر و پرهیزگارتر از فضیل ندیدم و سراغ ندارم. وقتی به ذکر الله متعال مشغول می‎شد، یا کسی دیگر نزد او الله را یاد می‎کرد و یا به قرآن مجید گوش فرا می‎داد، تمام وجودش را ترس و اندوه فرا می‎گرفت. از چشم‎هایش ‎ همچون قطرات باران اشک می‎بارید و تا حدی به گریه ادامه می‎داد که حاضرین را نسبت به او رحم می‎آمد. همیشه در غم و فکر بود، همة کردار و رفتارش بخاطر الله بود، هرکاری را اعم از علم و عمل، داد و ستد، منع و بخشش، دوستی و بغض و همة خصلت‎ها و ویژگی‎ها فقط بخاطر رضایت الله انجام می‎داد.

وقتی برای تدفین جنازه‎ای او را همراهی می‎کردیم، ساکت نمی‎نشست و تا به قبرستان می‎‌رسیدیم به و عظ و ارشاد مردم می‎پرداخت. طوری سخن می‎گفت که گویا با دوستانش خداحافظی می‎کند و به آخرت رخت سفر می‎‏بندد، در میان قبرها با تمام همّ و غم می‎‏نشست و گریه می‌‎کرد، وقتی بر می‌‎خاست فکر می‌‎کرد که از سفر آخرت برگشته و مردم را از آنجا مطلع می‎کند.

السّريّ بن المغلّس می‎گوید از فضیل چنین شنیدم: ‌شخصی که با الله باشد و از الله بترسد، هیچ چیزی او را ضرر نمی‎رساند و برعکس شخصی هم که از غیر الله ترسید، هیچ احدی او را نفعی نمی‎رساند.

فیض بن اسحاق می‎گوید: عبدالله بن مالک سوال کرد: آیا کسی که الله را فرمانبرداری و اطاعت کرد نافرمانی دیگران او را ضرر می‎‌رساند، فضیل گفت: ‌خیر، اگر رهایی و خلاص را قصد کردی رهایی همین است که اطاعت الله را انجام بدهی.

عبدالصمد بن یزید بن مردویه می‎گوید:‌ از فضیل شنیدم که می‌‎فرمود: مردم زینت بهتری از راستگویی و روزی حلال داده نشده‎اند. فرزندش علی که در آن مجلس حضور داشت گفت:‌ پدرجان! حلال که خیلی زیاد است. فرمود: حلال اندک هم نزد الله بسیار است.

فضیل هم از قافلة علما باز نماند و در کهولت سنی که داشت، از فراگیری علم دریغ نورزید و به یادگیری علم مشغول شد،‌ و خداوند او را به مقام و درجه‎ای رساند که فقیهی چیره‎دست و زبده شد، در سخن گفتن بسیار درست و واضح کلام می‎گفت، بسیار صادق و راستگو بود وقتی حدیث بیان می‎کرد خیلی ترس در وجودش بود و روایت حدیث برایش خیلی دشوار بود، گاهی اوقات کسی را که از او طلب حدیث می‎کرد می‎گفت:‌ اگر از من دینار می‎خواستی دادنش آسان‏تر بود از اینکه از من درخواست روایت حدیث می‎کنی.

خلیفه هارون الرشید و فضیل‌

ذهبی روایت می‏کند که امیرالمؤمنین ـ هارون الرشید ـ حج بیت الله را انجام داد و به من گفت: ‌حالم خیلی پریشان است دلم را چیزی شورانده است؛ عالم متبحری را جستجو کن تا نزد او برویم. گفتم:‌ سفیان بن عینیه اینجا حضور دارد. گفت:‌ خوب است ما را نزد او راهنمایی کن. دروازة خانة او را زدم، صدایش آمد: ‌کیستی. گفتم: ‌امیرالمؤمنین ای کاش کسی را دنبال من می‎فرستادی تا خودم حاضر می‌‎شدم. هارون گفت: ‌خوب گوش کن و مسئله را جواب بده، لحظاتی با یکدیگر گفتگو کردند، ابن عیینه از خلیفه پرسید: آیا کسی از تو قرض می‎خواهد؟ گفت: بله. به من گفت:‌ قرض امیرالمؤمنین را پرداخت کن.

هنگام بازگشت خلیفه گفت: سفیان مشکل ما را برطرف نکرد. گفتم: یا امیرالمؤمنین ناراحت نباشید عالمی ورزیده به نام عبدالرزاق اینجا موجود است. هارون گفت: خوب است مقدمات ملاقات را فراهم کن. آماده شدیم تا به خانة او برویم؛ وقتی رسیدیم، عبدالرزاق خدمت امیرالمؤمنین حاضر شد و با ایشان مذاکره کرد. عبدالرزاق سوال کرد آیا مقروض هستی؟ جواب داد: بله! گفت ای ابوالعباس ـ هارون ـ دین را پرداخت کن. مشکل هارون اینجا هم حل نشد؛ و جواب قانع‎کنندة دریافت نکرد.

فوراً یادم آمد که در این شهر فضیل بن عیاض هم سکونت می‎کند، هارون را یادآوری کردم گفت:‌ ما را نزد او راهنمایی کن، نزد او آمدیم او را در حال خواندن نماز دیدیم که نماز می‎خواند و آیه‎ای را بار بار تلاوت می‎کرد. هارون گفت در بزن من هم دروازه را به صدا درآوردم، فضیل گفت: کیست؟‌ گفتم امیرالمؤمنین آمده. گفت: من را چه به امیرالمؤمنین؟ گفتم: ‌سبحان الله آیا اطاعت او بر تو واجب نیست؟‌ آمد و دروازه را باز کرد و بعد به اتاق بالا تشریف برد و چراغ را خاموش کرد، سپس گوشة از خانه رفت و همانجا نشست، ماهم داخل اتاق شدیم و در آن تاریکی دنبال او می‎گشتیم. هارون قبل از من او را یافت و گفت: این دست چقدر نرم و ظریف است در صورتیکه‎ از عذاب الله رهایی یابد. در دلم گفتم باید با کلامی سخن گفته ‎شود که مختصر و بسیار شیوا و از قلب انسان متقی باشد. هارون گفت: لطف کنید جواب ما را بدهید.

گفت: عمر بن عبدالعزیز وقتی مسند خلافت را به عهده گرفت، ‌سالم بن عبدالله، محمد بن کعب و رجاء بن حیوه را نزد خود فراخواندند. خطاب به آنها فرمود: من به بلا و آزمایشی بسیار بزرگ گرفتار شدم؛ با من همکاری کنید. عمر بن عبدالعزیز رحمه‎الله خلافت را بلا عنوان کرد در حالیکه شما و دوستان‎تان آنرا یک نوع نعمتی می‎شمارید. سالم گفت: اگر خواستار رهایی از عذاب الله هستی باید به مسلمین احترام بگذاری، بزرگترها را به عنوان پدر برای خودت تلقی کنی، آنهایی که میان سال هستند برای تو مثل برادر باشند و نوجوانان و کودکان را مثل فرزندان خود شمار کنی، پس احترام پدرت را به جا بیاور و به برادرت خوبی و لطف کن.

رجاء بی‎‌حیوه گفت: ‌اگر می‌‎خواهی از عذاب الهی نجات پیدا کنی پس هر آنچه برای خودت پسند می‎‌کنی برای همة مسلمین هم آن را پسند کن و هر آنچه برای خودت ناپسند می‎‌دانی برای آنها هم ناپسند بدان، سپس با راحتی کامل این دنیا را ترک کن، من این لحظه با شما با این لحن سخن می‎گویم زیرا که از عذاب الله خیلی می‎ترسم که شما با آن دچار نشوید. از آن روزی می‌‎ترسم که قدم‎ها را لرزه می‌‎گیرند و متزلزل می‌‎شوند آیا آن روز راهنمایی همراه شما است که شما را اینچنین راهنمایی کند. خداوند به شما رحم کند. اینجا بود که هارون الرشید از خود بی‎خود شد اشک‎هایش بی‎اختیار سرازیر شد و تا حدی گریه کرد که سرانجام بی‎هوش شد. گفتم: مواظب باش کمی آرامتر امیرالمؤمنین است. فضیل گفت: ‌ای ابن ام الربیع! تو و دوستانت او را دارید می‎کشید در حالیکه من به او دارم لطف می‎کنم. بعد از لحظة به هوش آمد، گفت: ‌بیشتر بگو خداوند به شما رحم کند. گفتم: ‌به من خبر رسیده که یکی از کارمندان عمر بن عبدالعزیز طی نامة برای او نوشت: ای بردارم شما را به یاد آن روزی می‎اندازم که خواب جهنمیان را آتش سوزان از بین می‎‏برد، ‌در حالیکه تا ابد آنجا جاودان هستند. پس از عذاب الله بپرهیز قبل از اینکه تو را فراگیرد و امیدت قطع شود و هیچ فرصتی برای جبران کردن نیابی. بازهم هارون نتوانست خود را کنترل کند، به گریه آمد و گفت: ‌کمی بیشتر بگو گفت: ای خوب صورت، تو کسی هستی که روز قیامت خداوند در مورد همة مردم تو را بازخواست می‎کند، اگر توانستی این صورت را از جهنم نجات بدهی پس این کار را بدون درنگ انجام بده. مواظب باش که شب و روز را چنان سپری کنی که نسبت به یکی از افراد رعیت دلت کج نباشد و از او ناراضی نباشی. حضرت رسول اکرم صلی‎الله‎علیه‎وسلم می‌‎فرماید: ‌«من اصبح لهم غاشاً لم یرح رائحة الجنة».

سخنان فضیل قلب‎ هارون را نرم کرده بود، بلافاصله مثال نم بارانی از چشم‎هایش اشک شروع به باریدن کرد. هارون خواست تا از فضیل بخاطر اینکه وقت گرانمایة خود را به او داده بود، تشکر و قدردانی کند. فضیل را گفت: ‌این هزار دینار را بگیر و برای استفادة خانواده‎ات داشته‎ باش، ‌و خود را برای عبادت پروردگارت تقویت کن. فضیل این کار او را پسند نکرد و گفت: ‌سبحان الله من دارم تو را به نجات و رستگاری راهنمایی می‎کنم، اما تو مثل این چیزهای فانی و بی‎‏‌‎ارزش را عوض آن می‎دهی، برای او دعا کرد که خداوند تو را سالم نگهدارد و توفیق خیر به تو عنایت کند و سخنی نگفت و ساکت ماند.

همراه با امیرالمؤمنین (هارون) از نزد فضیل بیرون شدیم، هارون به من گفت: ابوالعباس هرگاه خواستی ما را نزد کس ببری این چنین شخصیتی را به ما معرفی کن چون بزرگوار و سید مسلمین است.

همسر فضیل بعداً آمد و گفت ای کاش این مقدار دینار را می‎گرفتی، آيا با خبر هستی چقدر فقیر و تنگدست هستیم. فضیل در جواب گفت:‌ مثال من و تو مانند قومی است که دارای شتری هستند که خرجی خود را از درامد شتر کسب می‎‌کنند. اما وقتی خوب بزرگ شد او را نحر کردند و گوشتش را خوردند. این خبر به هارون رسید، گفت: حاضر شوید که نزد فضیل می‎رویم، شاید این مرتبه بپذیرد. فضیل وقتی با خبر شد روی سکوی خانه رفت و نشست. هارون هم حضور پیدا کرد و کنار فضیل نشست، لحظاتی را با او سخن گفت، اما از او هیچ جوابی دریافت نمی‎کرد، در همین اثنا بود که کنیزی سیاه چهر آمد و گفت: از دیشب تا حالا شیخ را مورد آزار و اذیت قرار دادی، خواهشاً اینجا را ترک کن و برو، ماهم برگشتیم. خداوند.

فضیل سال 105 ه.ق متولد شد و سال 187 ه.ق در مکه مکرمه دارفانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت. او در عصر خود شیخ حرم بود. رحمه‎الله

===================================

کتاب قصص التوابین یا داستان توبه کنندگان

علی میرخلف ‏زاده‏

در کتاب مذکور در لفظ فضیل نوشته است: فُضیل بن عیاض در ابتدای جوانی یکی از راهزنان و سارقان و غارتگران و دزدان و بدکاران و هرزه گران و عیّاشان مشهور زمان خود بود که هر کس اسم او را می شنید لرزه بر اندامش میافتاد که در آن زمان سلطان و خلیفه وقت خود هارون الرشید از دست او ناراحت بود و ترس داشت.
روزی از روزها سوار بر اسب آمد کنار نهری ایستاد تا اسبش آب بخورد که ناگهان چشمش به دختر بسیار زیبائی افتاد که مشک خود را بدوش گرفته و می خواست بیاید کنار نهر آب، آب بردارد. عشق و محبت آن دختر در قلبش رخنه کرد و چشم از آن دختر برنداشت تا وقتی که دختر مشک را پُر از آب کرد و راه خود را گرفت و رفت. به نوکران و بادمجان دور قاب چین هایش دستور داد تا او را تعقیب کرده و بعد به پدر و مادر و دختر خبر دهند که دختر را شب آماده کرده و خانه را خلوت نموده زیرا فضیل راغب آن زیبارو گشته (برای همین هم هست که اسلام داد می زند ای مادرها و خواهرها و زنها حجاب داشته باشید تا چشم اجنبی ها به شماها نیافتد و مسائل دردناک به بار آورد.) فرستاده فضیل پس از تعقیب در خانه را زد و گفته های فضیل را به آنها ابلاغ نمود.
تا این خبر به گوش پدر و مادر دختر رسید بسیار ناراحت و متوحش و لرزان گردیدند چون چاره ای نداشتند یک عده از پیران و ریش سفیدان شهر را دعوت کردند و با آنها مشورت نمودند که چه کنیم؟
آنها گفتند: بیا و دخترت را فدای یک شهر کن زیرا اگر فضیل به مقصود خود نرسد همه این شهر را به غارت برده و همه چیز را به آتش می کشد، پدر و مادر از روی ناچاری دختر را مهیا کرده و خانه را خلوت نمودند.
شب هنگام فضیل وارد شهر شد و قلاب و کمند انداخت از بالای دیوار و پشت بام به روی بامهای دیگر رفت همینکه خواست وارد منزل معشوقه خود گردد یک وقت شنید صدائی می آید خوب که گوش داد شنید صدای قرآن می آید و یکی قرآن می خواند توجه خود را به این آیه جلب کرد.
«الم یأن للّذین آمنوا اَن تخشع قلوبهم لذکر اللّه».
آیا وقت آن نرسیده که قلب مؤمنان خاضع و خاشع گردد بذکر خدا (دیگر دست از گناه بردارند و بیاد خدا باشند) این آیه چنان در او اثر کرد که از نیمه راه از دیوار فرود آمد و زندگیش را دگرگون کرد و با کمال اخلاص و صفای دل گفت پروردگا را چرا نزدیک شده و هنگام خشوع رسیده.
فضیل از صمیم قلب بسوی خدا بازگشت و توبه حقیقی نمود و همان شب راه خود را گرفت و رفت تا به یک خرابه ای رسید که در آنجا پناه آورد وقتی وارد خرابه شد دید عده ای تجار و مسافران دور هم نشسته اند و با هم صحبت می کنند آنها مسافرینی بودند که از ترس فضیل و یارانش به آن خرابه پناه آورده بودند. و بار انداخته و اکنون در فکر کوچ و حرکت بودند با یکدیگر می گفتند از شر فضیل چگونه خلاصی پیداکنیم قطعاً در این موقع شب بر سر راه ما کمین کرده تا دستبرد به اسباب و اثاثیه مازند.
فضیل از شنیدن این حرفها بیشتر متأثر شد که چقدر من بدبخت بودم که پیوسته خاطر آسوده خانواده ها را بتشویش انداخته و نگران کرده ام چرا باید دلهائی از ترس او در اضطراب و پریشانی در این شب سیاه و ظلمانی بسر برند. از جای خود حرکت کرد و خود را به کاروانیان معرفی کرد و گفت فضیل من هستم از این ببعد آسوده باشید زیرا فضیل توبه کرده و راه خدا را گرفته.
فضیل کم کم طریق زهد را پیشه گرفت و یکی از عرفا و زهّاد زمان خود گردید که یک روز هارون به مکه جهت طواف آمده بود دید یک عده دور کسی را گرفته اند وبه سخنانش گوش می دهند و گریه می کنند پرسید این مرد کیست گفتند آقا این همان فضیل بد کردار بود که حال توبه کرده. هارون در آن وقت از دزدی و غارتش ناراحت و ترسان بود و حال از زهد و خدا ترسیش ناراحت و ترسان است.
عادت فضیل این بود هر کاروانی را که لخت می کرد نام و نشان کاروانیان را در دفترش ثبت می کرد چون موفّق به توبه گردید، در پی صاحبان مال به همان نام و نشانه هائی که در دفترش ثبت شده بود روان گردید.
بیشتر صاحبان مال را پیدا کرد و از آنان رضایت طلبید و آن عده ای را که پیدا ننمود از طرف آنان ردّ مظالم و صدقه داد، مگر یک نفر یهودی، که از او مال زیادی در نواحی شام برده بود، هر چه از او رضایت طلبید او رضایت نداد، در پاسخ می گفت: من نذر کرده ام تا در مقابل مال از دست رفته ام، زر نستانم رضایت ندهم، حالا که تو زیاد اصرار داری و مالی هم در دست نداری بسیار خوب مانعی ندارد، زیر بستر من زر و نقود زیادی موجود است، برو از زیر بستر من زر بردار و به قصد اداء دین به من بده تا من بر خلاف نذر خود عمل نکرده باشم و تو نیز به مقصود خود رسیده باشی.
فضیل دست در زیر بستر نهاد و مقداری زر و نقود بیرون آورد و به یهودی داد.
یهودی فوراً به فضیل گفت شهاتین را بر زبان من جاری کن که من به خدای محمد ایمان آوردم از این به بعد در دین یهودیت ماندن خطای محض است، چون من در کتاب تورات خوانده بودم؛ یکی از صفات امّت پیغمبر آخرالزمان اینست که هرگاه یکی از آنان از عمل های زشت خود از صمیم دل و از روی حقیقت توبه نمود، خاک در دست آنان زر خواهد شد و به قدرت کامله حق خاک بی مقدار زر و درهم و دینار گردید.
بدان که در زیر بستر من جز خاک چیزی نبود من خواستم که تو را آزمایش و امتحان کنم چون خدای بزرگ خاک را به دست تو زر ناب گردانید بر من دو حقیقت آشکار شد.
یکی اینکه دانستم تو از روی حقیقت و از صمیم قلب توبه کرده ای و دیگر اینکه، دینی که حضرت موسی از آن در تورات خبر داده و آن دین مقدس را ناسخ دین خود و دین بعد از خود (دین مسیح) دانسته همین دینی است که تو داری از این رو یهودی به دست فضیل سلمان شد.
یا رب مرا بچنگ بلا مبتلا مکن
دست مرا زدامن لطفت جدا مکن
از حد گذشته گرچه گناه و خطای ما
چشم از گنه بپوش و نظر برخطا مکن
ما در خور عذاب و تو شایسته کرم
غیر از کرم سلوک به احوال ما مکن
گرچه گناه پرده ما را دریده است
از کار ما برحمت خود پرده وامکن
ستاریست شیوه تو چون بهر دو کون
رسوا مرا زجرم بروز جزا مکن
هر معصیت که باعث حبس دعای ماست
نادیده بین زبخشش ورد دعا مکن
امیدوار لطف وعطای توبوده ایم
قطع امید واری ما ای خدا مکن
ما را به غیر جرم و خطا نیست پیشه ای
ما را رها بخویش از این ماجرا مکن

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

داستان‌آموزنده
داستان اصحاب غار در احادیث نبوی

سه نفر از گذشتگان، به راه افتادند و شب را در غاری به عنوان پناهگاه ماندند. ناگهان، سنگ بزرگی از قله كوه، سرازیر شد و دهانه غار را كاملاً مسدود نمود. به یكدیگر گفتند: راه نجاتی از این سنگ وجود ندارد مگر اینكه با اعمال نیکی که انجام داده ایم …

داستان‌آموزنده
زن بیوه و حضرت داود (ع)-توکل

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟ ! ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ ! ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ، ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ …

داستان‌آموزنده
موسی و شبان

یادش بخیر! در دوران مدرسه ، شعر زیبای موسی و شبان جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی که هم درس عشق بود و معرفت و هم شناخت پروردگار! شعری که بسیار پرمغز و اندرز بود. امروز به ناگاه یاد آن اشعار زیبا افتادم و هرچند بار خوانده شود شیرین …