نکات جالب و زیبا

نکات آموزنده

مکش منّت به هرنامردومردی
مده دل را به ذلت دست فردی
اگراورابه تومهرووفانیست
اگراوبرجـِراحاتت دوانیست
رهایش کن،مَرنجان خویشتن را
مبرهـرگززیادَت این سخن را
========================
دنیا نه خوشبخت است، نه بدبخت
دنیا همان چیزی می‌شود که ما می‌بینیم

دنیا بینش ماست
دنیا در نگاهِ ما آفریده می‌شود.

هر آدمی آفریننده‌ی دنیای خویش است
=============================
♦️هرچیزی پایانے دارد…
سختے ها
خوشے ها
آزمایش ها..
ازسختے ها اندوهگین مشو
و به خوشے ها دل مبند
همیشه به یاد داشته باش
عمر غصه ها ڪوتاهه…
=========================
خداوندا ♡
خسته ام از فصل سرد گناه
و دلتنگ روزهای پاکم …

بارانی بفرست ،
چتر گناه را دور انداخته ام !
========================
ماﺩﺭﻱ ﭘﯿﺮ، ﻣﺮﺍ
ﻧﮑﺘﻪ ﺍﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ
ﺍﺯ ﺑﺪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﻔﺖ !

ﮔﻔﺖ ﻃﺎﻭﻭﺱ ﻣﺸﻮ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﯿﺒﺖ ﺧﯿﺰﻧﺪ

ﮔﺮ ﺷﻮﯼ ﺷﻌﻠﻪ ی ﺷﻤﻊ
ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﯾﺰﻧﺪ

ﮔﻔﺖ : ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻣﺸﻮ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ
ﻻﯼ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﮐﺘﺎﺏ
ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ !

ﻧﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺎﺵ ﻧﻪ ﺧﺎﮎ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭﺍﻧﮕﻬﯽ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﭘﺮ ﺯ ﻣﺮﺩﺍﺏ ﮐﻨﻨﺪ

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺧﻠﻖ
ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﺨﺮﻧﺪ
ﻭﺯ ﭘﯽ ﺩﯾﺪﻥ ﺗﻮ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮﻧﺪ.

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰ
ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ
ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ

ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗﻤﺎﻡ

ﺍﻳﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﻋﻤﺮ ﺍﺳﺖ .
من و تو باورمان نیست که نیست
=============================
مادرها ، به وقتش بچه ها را
از شیر می گیرند
ولی بچه ها مثل ابر بهار
اشک می ریزند
مادرها اما هیچ اعتنایی نمی کنند

بچه ها خبر ندارند
که این مادر های مهربان
می خواهند برابر شان سفره هایی از غذا پهن کنند.

ای خوشا به حال آنها که
گرفتن های خدا را از این دست بدانند.
اگر خدا چیزی را از آدمی می گیرد
نمی گیرد جز آنکه می خواهد بهتر و
بیشترش را بدهد.
=========================
روزى ابلیس بر حضرت عیسى مسیح ظاهر شد، و به او گفت: مگر تو نمى گوئى هیچ چیزى به انسان نمى رسد مگر اینكه خداوند آن را برایش مقدر كرده باشد.
عیسى پاسخ داد: آرى، چنین است.
ابلیس: پس بیا خودت را از بالاى این قله كوه به پائین پرت كن!!

اگر براى تو سلامتى مقدر شده باشد سالم خواهى ماند، و اگر سلامتى مقدر نشده بود كه…
عیسى: اى ملعون، خداوند بندگانش را امتحان مى كند،
نه بنده خدایش را…
حکایت خیلی از رفتار ماست
===========================
هر گاه عیبی در من دیدی، به خودم خبر بده نه کسی دیگر.

چون تغییر آن دست من است.

کار اولت باعث پیشرفت و بهبودم

می شود اما گزینه دوم غیبت است

و مرا در تاریکی نگه می دارد.

جمله ای که در یک هتل نوشته بود، شگفت زده ام کرد:اگر سبب رضایتت شدیم از ما سخن بگو،

وگرنه با خود ما بگو.

اینگونه غیبت از میانمان میرود.

بهشت وعده دور از دسترسی نیست

اگر بی بهانه خوب باشیم.
==============================
عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر…

امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را تصحیح می کرد…آن هم نه در کلاس،در خانه…دور از چشم همه ‎اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم…نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان، هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم… ‎

فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من…به جز من که از خودم غلط گرفته بودم… ‎ من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم…بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم… ‎

مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید،امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت… چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود… آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند… اما این بار فرق داشت…این بار قرار بود حقیقت مشخص شود…

‎فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم… چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم… ‎زندگی پر از امتحان است…

خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم … تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم… اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد… آن روز چهره مان دیدنی ست… ‎آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم…
==================================
روزی یک معلم در کلاس ریاضی شروع به نوشتن بر روی تخته‌سیاه کرد:

9*1=7
9*2=18
9*3=27
9*4=36
9*5=45
9*6=54

وقتی کارش تمام شد به دانش‌آموزان نگاه کرد، آن‌ها دیگر نتوانستند جلوی خود را بگیرند و شروع به خنده کردند. وقتی او پرسید چرا می‌خندید، یکی از دانش‌آموزان اشاره کرد که معادله اولی اشتباه است.
معلم پاسخ داد: “من معادله اول را عمدا اشتباه نوشتم، تا درسی بسیار مهم به شما دهم. دنیا با شما همین‌گونه رفتار خواهد کرد. همان‌طور که می‌بینید من 5 معادله را درست نوشتم، اما شما به آن‌ها هیچ اهمیتی ندادید! همه‌ی شما فقط به خاطر آن یک اشتباه به من خندیدید و من را قضاوت کردید. دنیا همیشه به خاطر موفقیت‌ها و کارهای خوب‌تان از شما قدردانی نمی‌کند، اما در مقابل یک اشتباه سریع با شما برخورد خواهد کرد. پس قوی‌تر از قضاوت‌هایی که همیشه وجود خواهند داشت باشید!”
=============================
این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است:

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آن را نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شریط محیطی داری فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پشتش فرو رفته بود. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته به مدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده! چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است . متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یک دفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد ! مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا که چه عشق قشنگی! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ! عشقی که برای زیستن و ادامه ی حیات، حتی در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هیچگونه کوتاهی نکرده بود!

اگه موجودی به این کوچکی بتونه عشقی به این بزرگی داشته باشه پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق همدیگه باشیم و شاید هم باید پایبندی رو از این موجود درس بگیریم ، البته اگر سعی کنیم خیلی بهتر از این ها می توانیم چرا که باید به خود اییم و بخواهیم و بدانیم، ‏که انسان باشیم …
=====================================
راهی غیر تکراری برای ابراز عشق!
آیدا
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند…..

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند.

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
==================================
گفتم که به پیری رسم و توبه کنم

اینقدر جوان مرد و یکی پیر نشد….
===================================
درشهرخرابات کسی پیرنشد ازخوردن آدمی زمین سیرنشد

گفتیم جوانیم ب پیری برسیم توبه کنیم ازبس ک جوان مردکسی پیرنشد
======================================
ای بس که شکست و باز بستیم توبه
فریاد ز دست من همی زد توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه

ره پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و عارف و شیخ و دو سه رسوای دگر
توبه کردم که دگر می نخورم
به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر
=======================================
جایگاه واقعی زن در اسلام در سه جمله

اول.زمانیکه دختر آست دروازه جنت را برای پدرش باز میکند!

دوم. زمانیکه همسر آست دین شوهرش را تکمیل میکند!

سوم. زمانیکه مادر است، جنت زیر قدومش است.
==========================================

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نکات آموزنده
پند و اندرز

پند و اندرز شنیدم گفت گل یک روز با خار که از آزردن من دست بردار اگر همسایه ای ، همسایگی کن به آرامی کنارم زندگی کن مزن بر دست مشتاقان من نیش مکن گل دوستان را زخمی ِ خویش دو روزی را که ما در این جهانیم رعایت کن …

نکات آموزنده
مناجات های زیبا

جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد… خورشید ، تاریکی را …

قرآن
آزادی در انتخاب دین و نفی اکراه در آن

قرآن کریم خطاب به پیامبر خویش در آیات متعدد به اصل آزادی در انتخاب دین و نفی اکراه در آن تأکید می‌کند، سیره نبوی نیز چنین راهی را بر نمی‌تابد: 1- «إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا» ما راه را به او نشان داديم خواه شاكر باشد و پذيرا …