شعر

شعر احمدک و معلم

معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛ چوشهری فروخفته خاموش شد سخن های ناگفته در مغزها به لب نارسیده فراموش شد معلم ز کار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود جوان بود و در عنفوان در شباب جوانی از او رخت بر بسته بود سکوت کلاس غم آلود را …